معجزه ای باید از جنس یارِ مهربان شاید !

سرم به شدت درد می کنه کار از ژلوفن و کدئین و اینا گذشته حس می کنم یه گوی حداقل به قطر هفت هشت سانت داره تو مغزم تکون می خوره مان جانمان میگن فکرتو آزاد کن خوب میشه ... من نمی دونم از این رهاتر دیگه ! ( اِ خوب جدا من موندم نمی دونم دقیقا چه جوری و از کجا می فهمن من دارم به چی فکر می کنم ! ) چایی رو هم امتحان کردم نشد لپ تاپ رو هم، هم بازم نشد بنابراین به کار خودمون ادامه می دیم همینی که هست هست ! ولی الان دارم به معجزه یک کتاب قطور به قطر حداقل هفتصد هشتصد صفحه ای فکر می کنم یا حداقل چوبی چماقی چیزی که یکی لطف کنه از پشت سر ضربه ای چیزی ... البته همون کتاب بهتره فرهنگی تره ... آخ خدایا سرم ...


پی نوشت : حالا نگاه کن تو رو خدا تو این وضعیت حاد اعصاب و روان، مغز ما پی نوشت هم میده ! ولی جدا معجزه ای که دیازپام میکنه در حد همون کتابِ ... آدمو مثل فیل می خوابونه :) حیف که ...! به هر حال مغزم ترکید، همه رو حلال می کنم :|

نیاز ...

عنوان مطلب : نیاز ... وبلاگ لحظه های سبز ... متشکرم از دعوتتون خیلی زیبا بود ...

http://lahzehaye-sabz.blogfa.com/

کمی شبیهِ بنفشه کمی شبیهِ بهار ... تو از قبیله باران، گذر نما و ببار ...

انتظار قشنگی بود ... سایه روشن درخت ها، فواره های باز، حوض های آبی، باغچه های پر از گل های بهاری و نسیم ملایمی که یک روز فروردین را مدام یادآوری می کند ... می دانستم از زیرگذر مترو می آیی ! بین ما خیابان بود و باغچه های پر از بنفشه های ساده و زیبا ... حواسم به تو بود ... خیالی سیال که دلم نمی خواست هیچ چیز و هیچ کس حتی برای لحظه ای مرا از تو را جدا کند ... تصور کردم تا چند لحظه دیگر آرام آرام، یکی یکی پله های ایستگاه مترو را بالا می آیی و چشمهایت برق می زند و همان لبخند همیشگی روی لبهایت مرا بیشتر از همیشه هیجان زده می کند آن وقت من هم برایت دست تکان می دهم و مسیر عبورمان تا رسیدن به هم یکی می شود ... اما نمی دانم چه شد یک لحظه خیال تو با بنفشه ها یکی شد نتوانستم چشم از بنفشه ها بر دارم  در تصورم در گل فروشی ها بنفشه هم می فروختند ! توی دستم یک سبد پر از بنفشه بود و این طرف خیابان به انتظار تو ایستاده بودم ... حضورت را حس کردم سرم را بالا گرفتم روبه رویم آشنایی نبود ! پس چرا نبودی؟! سرم را که برگرداندم دیدمت که با چشمهایت دنبالم می کنی و مثل همیشه آرامشت دریای درون مرا متلاطم تر می کند و من نمی دانم رمز خواستن تو چیست وقتی انگار لحظه های نبودنت را ساعت زده ام و همه حرف هایم از آغاز جدایی مان برای تو جمع می شود ... مرا ببخش، بنفشه ها دیدن لحظه آمدنت را از چشم هایم دزدیدند ... هنوز هم دلم می خواهد سبدی پر از بنفشه برایت جمع کنم اما چطور گلِ اهلیم را با آن ساقه تُرد و نحیف بچینم ... حیفم می آید ... چیزی از ذهنم عبور می کند فکر ساده نسبتی با بنفشه ها وقتی که من تو را همانند تمام بنفشه های ساده بهار  د و س ت م ی د ار م ...


به خوبیِ چ ...

گاهی بعضی از کارها هم برای خودش پروسه ای می شود ها ! مرحله ای !

سینما ... فیلم ارزشمند "چ" ... سیانس ساعت 10 شب ...

ساعت خروج از منزل 8 ... ساعت رسیدن به یک چهارراه قبل از محل سینما 8:45 ... یک ربع پیاده روی تا سینما (عدم اطلاع از این برنامه و یخ زدن استخوان های ما ! ) ... ساعت 9 تهیه بلیط ... ساعت 9 تا 9:30 صرف شام در ساندویچی بغل سینما ! (جای دوستان خالی چی بودن ایشون اصلا خیلی خوشمزه بود ما که کلا تحریم ساندویج هستیم والا،  آمریکای غاصب دست از تحریم ما بردارد این مان جانِ مهربانِ ما دست از تحریم ساندویچ بر نمی دارند !) ... داشتیم برنامه رو عرض می کردیم ... 9:35 تا 9:50 داخل لابی پردیس سینمایی و خرید آلوچه ! ... ساعت 9:51 بالاخره ورود به سالن اصلی و دیدن پرده سفید، چراغ های روشن، عبور و مرور و نشستن مردم در سر جای خود ! ...شروع فیلم راس ساعت 10 ... (سوال های ما وسط فیلم و عوض کردن صندلی پدر گرامی برای دریافت پاسخ مناسب و رفع نکات مبهم ) ... آلوچه ... ساعت 12 فیلم ایز فینیشد ... مجددا یه پیاده روی مختصر دیگر تا رسیدن به وسیله نقلیه ... ساعت 00:15 بامداد صرف فالوده شیرازی و بستنی (مجددا جای شما سبز ولی دیشب بابای ما می خواستند بگویند ما کت پوشیده ایم هوا هم بسیار خوب است و گرنه کلا قصد بدی نداشتند ) ... یخ زدن کامل تمام استخوان ها حتی فک و صورت ! ... دیگه نمی گم تو راه برگشت هندزفری تو گوشم بود داشتم چی گوش می دادم  این یکی بماند ! :)) همین که ما الان سالمیم و دور از جانِ همه ذات الریه نگرفته ایم و چیز نشدیم خدا رو شکر ... چه می دونم لابد غولِ مرحله آخرِ هم مقابله با سرما بود که کشتیم و زنده موندیم و جایزه فالوده گرفتیم :|

پی نوشت : اثر ارزشمند آقای حاتمی کیا واقعا هم دیدن داشت ... چند نکته ای ...

ادامه نوشته

فیوز برقِ سه فازِ ما پرید ... خیالِ همه راحت ...!

 ما همین یک ساعت پیش دو شاخه مان توی پریز بود پیش داشتیم نصیحت می کردیم اصولا ما فقط افراد ناشناس را نصیحت می کنیم بعد در ازایش آن ها لطف کرده گاهی گُل میاورند گاهی شیرینی گاهی هردو گاهی هیچ کدام البته آن هیچ کدامش همان زکات نصیحت ماست که می گذریم تازه از هر پنج نفر یک نفر را هم رایگان نصیحت می کنیم برود حالش را ببرد :)) اشتباه برداشت نشود اولا ...

ادامه نوشته

کاش یک بار دیگر برایم نادِعلی بخواند ...

دخترِ ساکت و مظلومی بود و البته خیلی باهوش ... طبعِ مان با هم جور در میامد هرچند من خیلی هم ساکت و مظلوم نبودم ولی به هر حال بیشتر اوقات با هم بودیم چهار سال دبیرستان کنار هم می نشستیم نیمکت سه نفری بود و ما هر سه نفر اسمِ فامیل مان با الف شروع می شد و اکثرا به صورت اتفاقی به ترتیب می نشستیم وقت حضور غیاب، بچه ها می گفتند موجِ مکزیکی ... 

اکثر اوقات دستمان توی دستِ هم بود حتی وقتی سرِ کلاس بودیم هم دستم را محکم می گرفت عادت کرده بود ... یادم می آید همیشه اولش می گفتم "دستم عرق می کنه ها ! " تمام دوران دبیرستان سر کلاس توی دستِ راستم دستکشِ سفید نخی بود که موقع نوشتن دفتر و کتابم خیس نشود و دستِ چپم توی دست های او ... گاهی هم وقتی از یه چیزی تعجب می کرد یا مثلا می خواست یواشکی سرِ کلاس اشاره ای بکند دستم را فشار می داد ! حالا که فکر می کنم به نظرم ...

ادامه نوشته

چهار هم می تواند داشته باشد !

1- اول این که فدای سرت مامان قشنگم ... مامان آدم که نباید ناراحت باشد ... مامان اگر غصه داشته باشد غمگیین بشود دیگر برای دردها و غصه هایت کدام دامانی را پیدا کنی سرت را بگذاریی و های های گریه کنی ؟! چه کسی دستش را ببرد لای موهایت نوازشت کند و آرام آرام دلداری ات بدهد ... هیچ کس حق ندارد مامان ها را اذیت کند ...

2- پنجره رو باز کردم هوا هوای بعد از یه بارون بهاری ست و یه کوچولو سرما هم داره البته ... ولی ماه همین رو به روست کاملا تو تیرس چشمهای من ... می بینمش هلالی و خوشگل ...

3- یه نیم ساعتی هست رسیدم خونه حالم خوبه دوست خوبم رو توی نمایشگاه دیدم تا یه جایی هم با هم اومدیم تو راه هم کلی گفتیم و خندیدیم ... بارون میاد ولی قطع و وصل میشه اتصالی داره :) فقط موقغی که داشتم می رفتم هنوز تازه بارون شروع شده بود من خیابون کوهسنگی بودم ترافیک بود شلوغ بود چادرم تقریبا خیس شده بود کیف کردم به خودم اومدم دیدم عضلات صورتم درد گرفته اینقدر لبخند زده بودم آخه حرکات بعضی از مردم خیلی جالب و هیجان انگیز و عذرخواهم یه کم خنده دار ... این بارون رحمته، بهاریه، زود میره میاد اکثریت رفته بودن زیر یه سقفی جایی پناه گرفته بودن داشتم به دوستم می گفتم فکر کن میگی از آسمون دور از جون اسید می باره که اینجوری مثل مورچه ها بدو بدو همه میرن یه طرفی :) خوب بارونه دیگه حالا یه کم هم خیس بشیم چی میشه مگه حیف نیست آب روشنی میاره از این بهتر چی ؟!

تو نباشی می خواهم دنیا نباشد مامان جانم ...

اطراف ما پُر است از آدم هایی که هر لحظه توانایی این را دارند حال آدم را خراب کنند، انگار ماموریت داشته باشند ! نبینم ناراحت باشی غصه بخوری مامانِ قشنگم ... حالم اینقدر بد هست که دلم می خواهد یادم برود نباید بلند بلند گریه کرد ...

کاج هایت را به من می دهی ؟ همه کاج های تو برای من ...

تا حالا شده دلت بخواهد همه درخت های کاج مال تو باشند؟! تا حالا دلت خواسته مسیر مستقیم خیابانی که باغچه اش پر از درختان کاج است چندین بار پیاده روی کنی و هر بار بیشتر از پیش ذوق زده و سرمست باشی ؟ شده دلت بخواهد بروی زیر سایه درختان کاج و سرت را رو به آسمان بگیری و کاج های آن بالا بالای درخت ها را نگاه کنی و از بین آن همه کاج دست به انتخاب بزنی و بگویی کاش این یکی و آن یکی همین الان بپرند پایین ؟! تا حالا شده هر جا کاجی روی زمین دیدی جمع کنی و بعد یک عالمه کاج باز و بسته داشته باشی و ندانی با این همه کاج چه باید بکنی؟ شده موقع هرس درخت ها از کنار مامور شهرداری که دارد شاخه های درخت کاج را با کاج های کوچک و بزرگش توی ماشین می ریزد رد بشوی و دلت بخواهد همه کاج ها را برای خودت جمع کنی و یک چیزی درونت را هی قلقلک بدهد که برو بگو شاخه های کاج را به من می دهی ؟!!!  اصلا بگو ببینم شده کاج ها را خیلی دوست داشته باشی اما ندانی برای چه ؟!!!

قصه غربت ...

حکایت دلمردگی مردم این شهر تازگی ندارد، این شهر پیش از این ها مرده ست از همان روزی که وصیت مولایشان را هزیان خواندند ... مردم این شهر عادت دارند به غصب حق دیگران ! خیلی وقت است آتش به خانه هایشان افتاده ست اما انگار کور و کرند ... اما نه هنوز یک خانه مانده است نوبتی هم باشد نوبت بیت آل الله است ... حکایت غریبی ست حکایت این خاندان و اهلِ این خانه ... در و دیوار و کوچه این شهر تا همیشه عالم مو به مو شرحِ غریبی و ع ا ش ق ی می دهد ... 

قصه ی غریبی این خاندان از پشت همین در آغاز می شود قصه ی مادر و فرزندی به دنیا نیامده که برای دفاع از حق و حقیقت و عدالت شهید می شوند ... قصه ی فرزندانی که صورت مادر و دستان بسته پدر را هیچ گاه از یاد نمی برند و قصه ی مظلومیت اول مظلوم عالم که با دیدن پاره ی تنش میان در و دیوار خانه، هزار هزار بار می میرد و زنده می شود ...

دل های همه اهل عالم تا اَبد اسیر در و دیوار این خانه ست ...

http://www.beytoote.com/religious/bozorgan-din/martyrdom-hazrat-fatemeh.html

یارانه گرفتنی نیست دادنی شاید ... ! :)

یه چیزی، امروز موقع نهار مهمون داشتیم واسه یه نفر پیام اومد بنده خدا پیامشو باز کرد خندید گفت رئیس جمهور بودند بهم تبریک گفتن سالِ نو رو ... بعد این یکی گفت واسه منم زدن اون یکی گفت واسه من ... بعد هم کاشف (کاشی سابق) به عمل اومد واسه یکی ها دو سه بار پیام اومده من اصلا اصلا نمی دونستم این قضیه رو گفتم چه نامردی خوب چرا رئیس جمهور به من پیام ندادند مگه من تو آمار نیستم !!! حالا اونجا که شوخی و خنده شد ولی به جانِ خودم رئیس جمهور همین سرِ شبی به منم پیام دادن حالا درسته حدودا یه ده روزی تاخیر داشت تبریکشون ولی این سزعت عملشون منو تحت تاثیر قرار داد البته هنوز نمی دونم از کجا فهمیدن :) فقط من موندم چه جوریه که به بعضی ها چند تا پیام دادن مگه ما چه مونه مگه ( Send to all ) نیست :| ... نذاشتن یه روز از گله ما بگذره توقع نداشتم ! :) اینجوری پیش بریم خوبه ها !

یه چیزِ دیگه هم هست که یه چند روزی هست ذهنِ منو مشغول کرده گفتم تو جمع عنوان کنم ان شاءالله به صبح نرسیده حل بشه :)) آقا اینقدری که واسه انصراف از یارانه زیرنویس رفت این صدا و سیمای بدبخت و اینقدر پیام های اخلاقی نوشت فکر کنم شانس بیاریم لازم نشه هر خانواده به ازای هر نفر هر ماه دستی دستی یه چیزی هم به حسابِ ... استغفرالله :|

بعد نوشت : یه اشتباه نوشتاری از نوعی لُپی پیش اومده بود تذکر خصوصی دریافت کردم بدون سلام و علیک و بدون آدرس که بشر جان اون چیزی که به عمل میاد کاشفِ نه کاشی !!! تنها حسن تذکرشون این بود که کلا دیگه اصطلاحات رو به صورت عامیانه ننویسم به هر حال دستشون درد نکنه :|

یه جایی وسطِ دونستن و ندونستن !

قسمتِ خنده دار ماجرا اونجاست که هم می دونی هم نمی دونی !!! بعضی وقت ها می دونی که نمی دونی اما بعضی وقت ها هم میشه که نمی دونی می دونی ! توضیحش سخته مثال می خواد آدم باید از رو نمودار دقیق نشون بده :| ولی کلیتش میشه اینکه گاهی پیش میاد خودت می دونی که در مورد فلان چیز هیچی نمی دونی این از اولیش این که ساده ست خیلی هم پیش میاد خوب این هیچی ... اما بعضی وقت ها خودت هم نمی دونی یه سری مسائل رو می دونی بعد بعدا می فهمی که می دونستی ! حس ناجوری پیش میاد چون تو این حالت در واقع اول فکر می کردی مورد اولی هستی یعنی نمی دونی بعدا می فهمی حالت دومی بودی یعنی چه همه می دونی ... خیلی پیچیده ست واقعا ! من الان تو مرحله گذر از حالت اول به دومم یعنی یه جایی اون وسط :|

قرارهایت را فراموش نکن ! من از بدقولی متنفرم !

از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! از بدقولی متنفرم ! ...

اَللّهُمَّ اِنّى‏ وَقَفْتُ عَلى‏ بابٍ مِنْ اَبْوابِ بُيُوتِ نَبِيِّكَ، صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ الِهِ

خدايا من بر درى از درهاى خانه‏ های پيامبرت ایستاده ام که درودهای فراوان تو بر او و خاندانش باد و تو مردم را از اينكه بدون‏ اجازه ‏اش وارد شوند منع كرده‏ اى و فرموده اى: اى اهل ایمان،به خانه‏ هاى پيامبر وارد نشويد، مگر به شما اجازه دهند. خدايا من حرمت صاحب اين زيارتگاه شريف را در غيابش باور دارم‏ چنان‏كه در حضورش، و یقین دارم كه فرستاده و جانشینان تو (ع ( همواره زنده‏ اند و نزد تو روزى داده مى ‏شوند، محل ايستادنم را مى‏ بينند، و سخنم را مى ‏شنوند، و به سلامم پاسخ مى‏ دهند، ولى تو گوشم را از شنيدن كلامشان محجوب كرده‏ اى و راه فهم مرا به چشيدن لذّت مناجاتشان بازكرده‏ اى، من نخست از تو اى پروردگارم اجازه مى‏ خواهم و سپس از پيامبرت اذن مى‏ خواهم و سومین بار از جانشینت امامى‏ كه اطاعتش را بر من واجب كرده‏ اى علی بن موسی الرضا (ع)و فرشتگانی که نگهبانان این بقعه مبارک هستند اذن می طلبم، آيا وارد شوم اى رسول خدا؟ آيا وارد شوم اى‏ حجّت خدا؟ آيا وارد شوم اى فرشتگان مقرّب خدا، كه در اين زيارتگاه اقامت داريد؟ پس مرا براى واردشدن‏ اى مولايم اجازه ده، به بهترين اجازه ‏اى كه به يكى از دوستانت مرحمت نموده ای، چنانچه من لايق آن اجازه نباشم شما اهل مرحمت هستید ...



دل نوشت: و من باور دارم فرستاده و جانشینان تو (ع) سخنم را می شنوند و سلامم را پاسخ می دهند ... السلام علیک یا انیس النفوس (ع)

ظاهرا کلا فقط باید هوای دختر کوچولوها را داشت :)

تصور کن بعد از ظهر یه روز فروردین که هوا ... (هوا رو یادم نمیاد اینقدر این روزها تغییر می کنه که ... بماند این قسمتش خیلی مهم نیست تصورش ) خوب تصور کن یه بعد از ظهر تو ایام تعطیلات عیدِ نوروز یه کمی بی حوصله باشی یه کمی بخوای بخوابی یه کمی خوابت نیاد شاید یه کمی بخوای در آرامش باشی یا حتی در سکوت فکر کنی ! بعد روی تخت دراز بکشی یه چادر گُل گُلی بندازی روت و شاید عادت داشته باشی دستت رو هم بزاری روی چشمات ! اون وقت هنوز پنج دقیقه از مثلا آرامش نگذشته که دو تا وروجک دو تا دختر کوچولو دستگیره در اتاقتو با شدت هر چه تمامتر بکشند و در رو باز کنن بیان تو ... تو زیرِ چادر تکون نمی خوری با خودت میگی ببینن خوابیدی الان میرن بیرون ! سعی می کنی از زیرِ گل های ریز چادر قیافه هاشون ببینی ... یکی از دخترا به اون یکی میگه : هیس یواش دیگه مگه نمی بینی خوابه اذیت نکن ؟! اون یکی که کوچیکتره و وروجک تر و صداش هم کلی جیغه و هم خیلی بلند و دقیقا آدمو یادِ فلفل میندازه با همون صداش میگه نه خواب نیست الان پیشِ ما بود که ! بعد خیلی طبیعی صدا می زنه خوابی ؟!  تو هاج و واج زیرِ چادر همون طوری ساکت و بی حرکت نقش بازی می کنی مثلا خوابی ... منتظر می مونی ببینی کی این مکالمات دلبرانه شون تموم میشه برن بیرون ... دوتایی ساکت میشن اون لحظه فکر می کنی دارن حتی نفس هاتم می شمرن ببینن واقعا خوابی یا نه ! فکر می کنی شانس بیاری فلفلی نیاد چادر رو از روی صورتت برداره و برای اطمینان قلقلکت بده ! مذاکراتشون به پایان می رسه ظاهرا به این نتیجه میرسن که ...

ادامه نوشته

بعضی از ما چه دیر می‌فهمیم ع ش ق " یک لحظه کاش زودتر " است ...

چمدان

چمدانی که از سفر برگشت، چمدانی که عازم سفر است
گاه یک زندگی‌ست یک چمدان، زندگی گاه دست باربر است

زندگی که در ایستگاه گذشت، عمر مثل قطار رفت و نماند
بعضی از ما چه دیر می‌فهمیم عشق “یک لحظه کاش زودتر” است

عشق شکل تصادفی ساده: به نظر آشنا می‌آید یا
چشمهایش شبیه یک نفر است… چشمهایش شبیه یک نفر است…

نقطه‌ی اشتراک غمگینی ست وسط ایستگاه و ما، چمدان:
چمدان تو از سفر برگشت، چمدان من عازم سفر است

شعر از سرکار خانوم مژگان عباسلو

ابر و باد و مه و خورشید و فلک ناجور در کارند ...!

گفتم ترتیب فصل ها تو مشهد تغییر کرده ؟! گفتم ؟! به نظرم آره گفتم یه چیزایی یادم میاد :| خوب طبق اون اظهار نظر و برای اثبات فرضیه اعلام می کنم اینجا داره برف می باره به همین سادگی به همین خوشمزگی ... ظاهرا خوب هم داره میاد البته ان شاءالله که همین جوری بباره چون امسال ما یه برف و بارون درست و حسابی نداشتیم و این یعنی تابستانِ گرم و خشک ... حالا اینکه فصلِ بهارِ و طبیعتِ بهار قبلا یه جور دیگه بوده یا مثلا امروز آفتاب بوده دیروز بارون بوده دور روز پیش بهاری بوده هوای مشهد اینا اصلا مهم نیست و یه بحث دیگه ست ... کلا توصیه من اینه که برای تشریف آوردن به مشهد تو هر فصلی تاکید می کنم تو هر فصلی عزیزان باید تجهیزات مورد نیاز چهار فصل رو همراه داشته باشند شک نفرمایید غیر این نیست چه بسا گاهی دیده شده یکی دو تا فصلِ ناشناخته هم این وسط به این چهار تا فصل اضافه یا کم شده باور ندارید از شاهدا بپرسید :|

گاهی اوقات یادم می رود تو را ... تقصیر من نیست !

گاهی اوقات یادم می رود تو را ... تقصیر من نیست ! می آیی، نمی مانی، می روی ... دیر می آیی و لحظه ای می مانی و زود می روی ! نه من مجال سیر دیدنت را دارم نه تو فرصت دل کندن ... همین می شود دیگر ! سخت می گیری ... به این سختی ها هم نباید باشد ! هر چند کسی مثل تو، که آمدن و رفتن را خوب بلد است می داند چه بیاورد و چه با خود ببرد ...

قسم به نم نم باران که د و س ت ت دارم ...

شعرِ زیبایی ست واقعا ... منم دوست می دارمش ...

قسم به نم نم باران که دوستت دارم                                                                                            به اشک های خیابان که دوستت دارم

قسم به سعدی و حافظ، به منزوی ... قیصر
به شاعران پریشان که دوستت دارم

قسم به مجلس مادر، به کاسه ی شله زرد
به نذرهای فراوان که دوستت دارم

ورای فقه، ورای کلام، باور کن
ورای فلسفه ... عرفان ... که دوستت دارم

بجای این که بخواهم ... و یا ... ولش کن! نه!
عجیب نیست کماکان که دوستت دارم

قسم نمی خورم اما اگر قسم بخورم
به آیه آیه ی قرآن که دوستت دارم ...!
 
شعر از : رضا احسان پور
پی نوشت : از وبلاگ زیبای " سرای شعر ترنج ... "