ما همین یک ساعت پیش دو شاخه مان توی پریز بود پیش داشتیم نصیحت می کردیم اصولا ما فقط افراد ناشناس را نصیحت می کنیم بعد در ازایش آن ها لطف کرده گاهی گُل میاورند گاهی شیرینی گاهی هردو گاهی هیچ کدام البته آن هیچ کدامش همان زکات نصیحت ماست که می گذریم تازه از هر پنج نفر یک نفر را هم رایگان نصیحت می کنیم برود حالش را ببرد :)) اشتباه برداشت نشود اولا ما گهگاهی در جبریم و شرایط مجبورمان می کند و گرنه اصلا به ما چه ربطی دارد که در این مورد کسی را نصیحت بکنیم یا نکنیم ! ثانیا بی منت و بدون چشمداشت تجارب بیست و اندی ساله خود را گاهی گاهی در اختیار دیگران می گذاریم و اصولا همه لطف دارند ظاهرا و گرنه کدام عاقلی پیش از شنیدن نصیحت گل و شیرینی میاورد ! چنانچه آخرین نفر اصلا یک پنجم محسوب شد و خمسی شده هیچی ! یکی مانده به آخری شیرینی آورده بود خامه داشت ما هم خامه خور نیستیم حل شد ! دو تا مانده به آخری هم ما هاج و واج موهای سیخ سیخ شده و نصایح پندآموز ایشان بودیم و کلا نصیحتمان نیامد چه بسا ایشان کارش از نصیحت گذشته بود موقع رفتن می خواستیم گل شان را بدهیم ببرند گفتند رسم نیست اینقدر دلمان سوخت آخر خیلی زحمت کشیده بودند ما هم چون اصولا خدا و پیغمبر سرمان می شود گل را به همان سبک همیشگی گذاشتیم روی میز سالن خودش خشک شد و با احترام گذاشتیمش توی ... آقا دوستان لطف دارند می فرمایند که کار ما تک است در نتیجه گاهی غیرحضوری هم نصیحت می کنیم آشنا هم بخواهد روی چشم می گذاریم باز نصیحت می کنیم البته ناگفته نماند گاهی هم کسی نمی خواهد بدبختی دو شاخه ما توی پریز برقِ سه فاز گیر می کند و باز نصیحت می کنیم ...

داشتیم عرض می کردیم همین یک ساعت پیش یک نفر را دو جمله در مورد امید نصیحت کردیم ایشان ابراز تمایل فرموده برای شنیدن بقیه نصیحتمان و چون اصولا بابِ امید در نصایح بس پیچیده ست و گاهی مقوله امید با چیزهای دیگر اشتباه گرفته می شود و از قضا در این مورد هم همین طور بود و ما بیشتر از این اجازه نداشتیم بحث را باز کرده و نصیحت کنیم یک کلمه از انگشتمان در رفت عرض کردیم بقیه نصیحت، هزینه دارد ... ایشان فرمودند خوب برای شما دعا بکینم حل است ... آقا ما را می گویید چُنان تیری که از چله کمان در رفته باشد چشمهایمان از حدقه پرید بیرون و یک خنده ای ما را گرفت که به جانِ خودمان تا همین الان عضلات فک و صورت مان یک درد ملایمی می کند که نگو ! ( حکایت ما شده حکایت معامله های پا یا پای قدیم مثل معلم های توی روستاها که گاهی به جای درسی که به بچه ها می دادند تخم مرغ و شیر و مربا دریافت می کردند ! البته خوش به حال ایشان آن زمان و خوش به حال ما الان ...) خلاصه این که ما هم تیر را هدایت کردیم به سمت هدف ! عرضه داشتیم باشد فقط نتیجه دعا به نفع ما ! تازه به نظرم خودشان گرفتند چی شد یک چند باری ان قُلت آوردند و شرط و شروط گذاشتند که ما نپذیرفتیم و مصرانه پافشاری نمودیم و عاقبت خداروشکر بالاخره غالب گشتیم ( فقط خدا کند عاقبتمان مثلِ سوره روم نشود !) آخر کدام آدم عاقلی زیارت عاشورای سحر سادات را رد می کند که ما برویم پشتِ سرش بشویم دومی! خوب ما که ناخواسته یک دعای با حال گرفته بودیم و می دانستیم چه کار کنیم و چه جوری تلافی کنیم، نصیحت دیگری عرض فرمودیم و یکی دو جمله دیگر این بار در باب "مردانگی" که در واقع زن و مرد نمی شناسد و "مرد حرف که می زند پایش می ایستد" عرض کردیم و قضیه فیصله پیدا کرد ...

ولی خدایا ما را ببخش خوب ما چند ماهی به عناوین مختلف اعم از عادی سازی، غیر عادی سازی، ترکِ موقعیت، وصلِ موقعیت و خلاصه هر کاری که مغز و منطق مان می گفت درست است شک نکن تلاش کردیم قضیه منتفی شود ولی حریفِ محبت و لطف دیگران نگشتیم و نتوانستیم فرد مذکور را به صراطِ مستقیمی هدایت نموده منصرف نماییم تا جایی که داشتیم کم کم به عقلِ خودمان شک می کردیم چه بسا کارهای عقلانی ما افاقه نکرده بود! و ما هم که اصولا عادت نداریم کاری را نیمه تمام رها کرده و کلا از کارهای نصفه و نیمه که هی کش می آورند و به نتیجه منطقی نمی رسند خوشمان نمی آید عاقبت برای توضیح مسئله ای که فقط حرفش زده شده بود و با اینکه کاملا مردد بودیم و توی رودربایستی خودمان و دیگران قرار گرفته بودیم برای چند نفری که گرامی تر از جان هم دوستشان می داریم از اعتبار خودمان مایه گذاشتیم و اجازه گرفتیم تا بتوانیم حرف هایی را بشنویم و ناعادلانه و یک طرفه و چه بسا نشناخته قضاوت نکنیم حال آن که خودمان احساس می کردیم دارد نشناخته در موردمان قضاوت می شود بماند ... در همین اثنا خوب که ما از اعتبار خودمان خرج کردیم و گوشِ شنیدمان را برای شنیدن حرف های آدمی که در این چند ماه اخلاق و رفتارش ما را مستاصل و فکری کرده بود و دیگر نمی دانستیم چه باید بکنیم و حتی گاهی خود را در برابر بزرگواری های ایشان مدیون می دیدیم، حسابی تیز کرده بودیم و تازه فکر می کردیم واقعا چه می خواهیم بگوییم و بشنویم و این مسئله برایمان جالب شده بود، بحث هایی پیشامد کرد که با اینکه ما اصولا منافاتی در حرف زدن و طرحِ آن موضوع نمی دیدیم ولی نهایتا در کمال خونسردی و اطمینانی که شاید کاذب بود اما از بی نتیجه ماندن خیلی خیلی بهتر بود و البته ناراحتی از فکرِ رویی که ما به عزیزانمان انداخته بودیم، با دیدن برخی مسائل قضیه اصلی را به طرز غریبی فیصله دادیم ... اما ... اما ... از آن جا که اصولا اعتبار ما چیزی نیست که به این راحتی ها از آن بگذریم و نادیده بگیریم و خرج کنیم و باز اصولا بچه زنده تمام زندگی اش به شخصیت و اعتباری ست که خداوند عنایت کرده، پس لاجرم هر که نادیده بگیرد چونان کنیم که در کتب مرجع بنویسند ... چنان چه ما هم پیش از این و حتی همین الان گهگاهی به تیر غیب گرفتار می شویم که می دانیم از کجا آب می خورد ! به هر حال بهای اعتبار گرو گذاشته ما بیش از این ها بود و خیلی چیزهایی که هیچ کس نمی داند ...! حالا می خواهیم از شرایط به وجود آمده بهره برده فقط در ترتیب لیست کمی مشکل چینش داریم که حتما همین امشب حلش می کنیم تا بشود آن چه باید بشود :)) خدا به داد برسه :|

پی نوشت : متن فوق کلا پی نوشت بوده و خیلی جدی گرفتنی نمی باشد چرا که خداوند جای حق نشسته و اوست که شنوای دانای حکیم است ... و ما نیز گهگاه انتقام می گیریم :)) البته به دور از شوخی و به جد دعا می کنیم برای عاقبت بخیری همه و دعا می کنیم هیچ کس از کرده و ناکرده اش پشیمان نباشد چون زمان این دنیا و به تبعش لحظه های عمر ما چنان می گذرد که گاهی حسرت یک خداحافظی ساده به دلمان می ماند ... پس آن قدر ها هم ارزش ندارد که درگیر این چه کنم چه کنم های همیشگی باشیم ...