آخرین ساعت های یک سالِ خسته ...


بالاخره تموم شد ... واسه دو تا وروجکِ خوشگل از همه چی دوتا مثلِ هم درست کردم که حرف توش در نیاد ...! مثلِ هم دو تا کارت تبریک دو تا کاردستی حاصل خلاقیتِ من ! دو تا تخم مرغِ سفالی رنگ شده اونم حاصلِ خلاقیت نداشته من در زمینه نقاشی ! حتی نوشته های توی کارت ها و کاردستی ها رو هم مثلِ هم نوشتم :) آخرش هم دو تا عیدی یکسان ... من الان بیشتر ذوق کردم :| فقط این دفعه با رنگ روغنِ دیوار داشتم سفال رنگ می کردم یه استرسی منو گرفته بود که نگو ... دیگه جا واسه ریختن نبود فرش شسته ست اگه خدای نکرده خدای نکرده رنگ می ریخت معلوم نبود چی انتظار منو می کشید خدا کمک کرد واقعا :)
چه اوضاعِ غریبی ست دمِ عیدی چه خبره همه به خودشون افتادن ؟! گیج میشه آدم یه وقت فکر می کنه شاید یه خبری شده و ما جمله بی خبرانیم عجب به خدا ! دیگه دارم قاطی می کنم یه دفعه می زنم به سیمِ یکی مونده به آخر اون موقع خدا خودش باید بخیر کنه :|
آخرین روزهای یک سالِ دیگر هم می گذرد بیشتر از هر چیزی دلم می خواهد خانه دلم را تکانی بدهم گرد و غبارش بریزد و جا بماند در همین روزها و کوله بار سنگینش روی دوشم نباشد برای سالِ جدید ... فقط خدا می داند که چرا دل بسته ام به زود پایان یافتن این سال ... می ترسم از خانه تکانی دل ... خاطرات و لحظه های بد این چند ماه پایانی همین روی روست تکان نمی خواهد تا حالِ مرا زیر و رو کند ... می ترسم خانه این دل تکان بخورد ... گیر افتاده ام میان این همه دلشوره بی پایان و دعا می کنم شاید آخرین لحظه هایش با آخرین لحظه های امسال گره بخورد ... تجربه های آدمی متفاوت است گاهی خوب و گاهی سخت و تلخ . و چه تلخ است وقتی حالِ لحظه هایت به هم می ریزد طبیعتِ لحظه بودنش را از دست می دهد حالا می شود که پشتِ هر لحظه خوبِ کوتاه یک لحظه بدِ بلند و کِش دار باشد که تمام نشده و تو نمی دانی چه باید بکنی ... هر شب همه چیز را موکول می کنی به فردا و شاید فرداهای بعد ... خدایا اعتقادم را آزمایش می کنی باشد؛ فقط تو می دانی که این چقدر سخت است و فقط من می دانم همه اعتقادم را هم که جمع کنی باز هم به کوچکی همین آفریده توست ... اما یک چیز را با تمام هستی ام مطمئنم، مطمئنم حواست به من هست وقتی تنها دلخوشی ام این روزها آغاز کردن تمام حرف ها و جمله هایم با اسم تو و خاتمه اش با امید به توست و این یعنی به هر حال پاسخ همه چیز با توست پاسخ همه چیزهایی که می دانم و نمی دانم ... ان شاءاللهِ تمام سلام هایم خودِ خودِ تو هستی ...
پی نوشت ندارد وقتی رازی در میان باشد ...
دوست داشتم این متن را دو سه روز آخر سال بنویسم اما زمانش انگار کمی این طرف تر شد اشکالی ندارد بماند ... این نوشته ها متعلق به کسانی ست که با اینکه فقط چند ماهی ست تا حدودی گمان می کنم می شناسمشان اما از این آشنایی بسیار خوشحالم چون از جنسِ تفکرشان و نوع نگاه شان واقعا لذت می برم ...
نمی دانم از کجا باید شروع کنم گاهی ترتیب چیزهایی که می نویسی خیلی مهم نیست مهم این است که هر که هرچه می خواهد بردارد و ببرد ...می خواهم بنویسم از ...

من ترم چهارم بودم نرم افزار و اون ترم دوی سخت افزار ... نمی دونم چه طوری شد که هر دو با هم آمار و احتمالات برداشتیم اونم یه استاد و یه کد ... با هم می رفتیم دانشگاه و فامیل مون هم که همیشه اول دفتر حضور غیاب بود، همون اول تابلو شد خواهر و برادریم ... فکر کنم من سه جلسه غیبتم رو کرده بودم ولی داداشم نه ... سفت و سخت می رفت سر کلاس یادمه از دبیرستان آمار دوست داشت ... به من که خوش می گذشت استاد آمارمون اولین ترم بود که داشت درس می داد میان ترم نگرفت ... شب امتحان پایان ترم هر دو قاطی بودیم روز قبلش هم امتحان داشتیم اون تو اتاق خودش بود من تو اتاق خودم هر از چند گاهی هم یکی میومد بیرون و غُر می زد و یه سوالی می پرسید ... چقدر گاف پیدا شد اون شب تو فرمول ها و تو جزوه هامون انگاری ورژن جدید مباحث آماری و فرمول ها رو ما دو تا کشف کرده بودیم چقدر خندیدیم ... من جلساتی که ...
دستت را از روی شانه هایم بر ندار ... بگذار بماند ... می شناسمت، خوب می شناسی مرا ... می دانم چقدر دلخور کرده ام تو را ... خاطرت، چقدر رنجیده ... تمام عمر احساس سنگینی و حضور این دست ها روی شانه هایم، آرامش و امنیت ارمغان آورده ... دریغ می کنی دست هایت را ؟! می دانی چقدر سخت است فراموش کردن گرمای لطف و محبت دست هایی که هر لحظه تو را یادِ آدم می اندازد ؟! چقدر سخت است رسیدنِ به تو ؟! مرا سبک و سرد مخواه ! قصه اش را بارها و بارها با خود خوانده ام ، قصه تنهایی هزار ساله آدم را ... بگذار بماند ترس دارد سبکی و سردی شانه ها ... انگار یک دفعه توی دلت خالیِ خالی شود، ترس دارد این یک دفعه خالی شدن ! هر نسیمی می تواند آدم را با خود ببرد بدونِ اینکه حتی فرصتی برای خداحافظی باشد ... مرا سرد و سبک و خالی مخواه ...
رفتم باهاشون یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین خیلی خیلی خوشگل بود ... تمام مواد اولیه و تزیینی و گل و چوب و همه چیز دیگه، همه چیز بود ... اولش که توی ذوقم خورد چون فروشگاه های بزرگ گل مصنوعی داشت مامان اینا رفتن تو من از همون بیرون نگاه می کردم چشمم افتاد به سفال فروشی ... پُر بود از کوزه و ظروف سفالی خام که رنگ نشدند و مردم میان از اونجا کلی می خرن حتی گالری ها برای تزیین کوزه های خام رو می خرن و رنگ می کنن ... چشمام داشت برق می زد ... کوزه خریدم منم :) بعدش همین طور که رفتیم جلوتر مغازه های وسایل تزیینی بود مثل شمع ولی اینجا در واقع بازار گل و تزییناتِ مشهد که کلی فروش ها و گالری ها میان خرید برای همین قیمت هاش زمین تا آسمون با بیرون فرق می کنه ... شمع هم خریدم :) وسایل سفره هفت سین و کلی ...

یه چندتایی عکس هم گرفتم که تو ادامه مطلب گذاشتمشون خوشگلن :)
ما تو زندگی مون از یه غولی خوشمون اومد این یه غولِ بچه ست بدبخت مشکلی نداره که ! تازه ما فقط ازش خوشمون اومد گناه که نکردیم اناربانو شاهدن یه چغای سبزِ زشت !
ولی من خیلی وقته دارم یه عالمه آدمِ خیلی خوب می بینم همه شون فکر می کنن غولن !!! اونم نه یه غولِ معمولی فکر می کنن غولِ چراغِ جادو هستند !!! اصلا به دنیا اومدن بقیه رو خوشبخت کنن ! حیف نیست آدم به این خوبی چشه که دوست دارند غول باشن من نمی دونم وجدانا :| ناراحتم از این قضیه چرا واقعا ؟! دیروز داشتم فکر می کردم چرا من چرا اینجا چرا اینجوری ؟! خودم به خودش برخورده که چرا این همه آدم های خوب هستند که تو این زمونه فکر می کنن باید غولِ چراغِ جادو باشن یا اگه اینطوری باشن بهتره ؟! اناربانو خوب شِرررررررررررا واقعا :| یه داستانی هست همه شنیدن این قدمتش در حد افسانه هاست ...!
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یه بچه غولی بود که اصلش ...
اول اینکه قضیه کار ختمِ به خیر شد همون روز بعد از اینکه رسیدم خونه آقای استاد تماس گرفتند و پرسیدند چی شد چی سوال کردند و من با چشم های گِرد شده گفتم مگه شما نشنیدین از تو اتاق ؟! خوشبختانه بنده خدا متوجه نشده بودند ... دیگه من کلی تشکر و خواهش کردم و پاره ای توضیحات مجهول، ایشون هم فرمودن باشه من سفارش و اصرار نمی کنم فقط بهشون گفتم این خانوم آدم متعهدی هستن من می شناسمشون اگه شروع کنند تا پایانش میان ! یه همچین استادِ فرهیخته ای داریم :) تعریفشون واقعا باعثِ خوشحالی من بود و البته اینکه ایشون بسیار آدم بزرگواری هستند و من اینو می دونم که لطف داشتن و دارن ... گفتم من مطمئنم نمیشه اصلا کسی که می خوان با اطلاعاتِ من جور نیست منم کم سوتی ندادم ( من فقط خودم می دونم وقتی ذهنم درگیره چه آدم غریبی میشم هیچ جوره پاسخِ مثبت و درست نمی دم ! ) این یکی نشه شیرینی می دم استاد !!! فردا صبح از شرکت شون زنگ زدن منم واسه راهِ دوری که مسیرِ شرکت داشت گفتم و خیلی راحت خداحافظی کردن و کردم و دیگر هیچ ...
دوم اینکه خونه تکونده شده تا حدودی ! کانونِ زلزله هم اتاق بنده بود ! راجع به ...
یه چی می خوام بگم، بعد هم امروز برم کلا ...! یه عبارتی هست میگن " عقلم به جایی نرسید " خیلی عبارتِ غریب و پیچیده ایست واقعا ! در حالِ حاضر تنها جمله ای که میتونه احساس و عقل و منطقم رو توصیف کنه همینه ... خیلی خیلی فکر کردم ولی عقلِ منم به جایی نرسیده ... بعدِ اینکه این اتفاق برای آدم می افته و به عبارتی این جمله بر آدمیزاد مستولی میشه باید این دستتو خیلی قشنگ بزاری رو اون دستت ببینی چی پیش میاد حالا شاید عقلِ بقیه به جایی رسید ...! خدا امشب رو بخیر کنه هر چه پیش آید خوش آید ما را آیا ؟!

از اون روزی که این مطلب رو خوندم ...
امروز موبایلم زنگ خورد دیدم بَه بَه استاد سابق هستند از نوعِ رباتیکش البته ... کلی خوشحال شدم بعدِ احوالپرسی معلوم شد ایشون طبقِ لطفی که همیشه نسبت به بنده داشتن و دارن منو پیشنهاد دادن واسه یه کاری تو شرکتی که خودشون هم اونجا مشغولِ به کارند ... همون اول بهانه ارشد که این روزها مناسب ترین و قابل گفتن ترین بهانه محسوب میشه و جدی هم شده رو آوردم بعدش دیگه ایشون خیلی از من تعریف و تمجید کردن که داشتم شک می کردم منو میگن یا خط رو خط شده ؟! نمی دونم چی شد که وقتی کار رو توضیح دادند انگاری همه چی یادم شد و زبونم بسته شد گفتم بله میام برای مصاحبه ! حالا کار هم طراحی مدارهای الکترونیکی ست با نرم افزار آلتیوم دیزاینر ... خوب من گفتم بابا من اینو از خودتون یاد گرفتم الان هم که یه هفت هشت ماهی هست زدم زیرِ همه چی ! تازه من در حد نیاز با اون نرم افزار کار کردم خیلی از منوها و امکاناتش الان تو ذهنم نیست ! فرمودن شما کاریتون نباشه هر چی من بهتون ...
بر اساس این نظریه، تغییرات جزیی در هر سیستمی ممکن است موجب اثر عظیم و شگرف در آن سیستم گردد، تنها کافی است که با شناسایی دقیق نقاط حساس و به بیانی دیگر یافتن اهرم و نقطه اتکا مساعد آن، با صرف نیرویی اندک به نتایج بزرگ دست یافت.
بگذریم اینا همش یه جا تو یه سرچ ساده به دست میاد ... قضیه اینه که من داشتم به این به هم ریختگی های اخیر در اطرافم فکر می کردم یاد اثرِ پروانه ای افتادم ! ممکن است بالِ یک پروانه در میان باشد ! مگه من دستم به اون پروانه ای که یه جایی تو این دنیا بی خودی یا با خودی بال زده اون وقت احتمالا این طرفِ دنیا زندگی ما رو ریخته به هم، نرسه خودم بال هاشو می چینم ! البته حیوونی همچین بالِ درست و حسابی و مرغوبی هم نداره ! اون زمانی که دوستشون می داشتم بچگی منظورم هست عذاب وجدان پودر شدن بالشون می کُشت ما رو ... خدایا ببخش منو ولی اگه یه همچین جونورهایی هستن حقِ شون نبوده آیا ؟! یعنی غیرِ عذاب وجدان چیزِ دیگه ای هم انتظار منو می کشه ؟! اون دنیا هم، هم ؟! آخی پروانه ها، این هیولاهای کوچک و دوست داشتنی با بال های ظریف و آشوبگر ! کلا و جدا خیلی داغونه که یه پروانه یه جا ...