بگذر از من ...
آخرین روزهای یک سالِ دیگر هم می گذرد بیشتر از هر چیزی دلم می خواهد خانه دلم را تکانی بدهم گرد و غبارش بریزد و جا بماند در همین روزها و کوله بار سنگینش روی دوشم نباشد برای سالِ جدید ... فقط خدا می داند که چرا دل بسته ام به زود پایان یافتن این سال ... می ترسم از خانه تکانی دل ... خاطرات و لحظه های بد این چند ماه پایانی همین روی روست تکان نمی خواهد تا حالِ مرا زیر و رو کند ... می ترسم خانه این دل تکان بخورد ... گیر افتاده ام میان این همه دلشوره بی پایان و دعا می کنم شاید آخرین لحظه هایش با آخرین لحظه های امسال گره بخورد ... تجربه های آدمی متفاوت است گاهی خوب و گاهی سخت و تلخ . و چه تلخ است وقتی حالِ لحظه هایت به هم می ریزد طبیعتِ لحظه بودنش را از دست می دهد حالا می شود که پشتِ هر لحظه خوبِ کوتاه یک لحظه بدِ بلند و کِش دار باشد که تمام نشده و تو نمی دانی چه باید بکنی ... هر شب همه چیز را موکول می کنی به فردا و شاید فرداهای بعد ... خدایا اعتقادم را آزمایش می کنی باشد؛ فقط تو می دانی که این چقدر سخت است و فقط من می دانم همه اعتقادم را هم که جمع کنی باز هم به کوچکی همین آفریده توست ... اما یک چیز را با تمام هستی ام مطمئنم، مطمئنم حواست به من هست وقتی تنها دلخوشی ام این روزها آغاز کردن تمام حرف ها و جمله هایم با اسم تو و خاتمه اش با امید به توست و این یعنی به هر حال پاسخ همه چیز با توست پاسخ همه چیزهایی که می دانم و نمی دانم ... ان شاءاللهِ تمام سلام هایم خودِ خودِ تو هستی ...
پی نوشت ندارد وقتی رازی در میان باشد ...