جبرِ شعری

اشعار آقای فاضل نظری به قدری زیباست که حق انتخاب رو از من گرفته اگه می خواستم خیال خودمو راحت کنم باید همه اشعارشون رو تو همین صفحه می ذاشتم واقعا !!! خوش به حال من که لذت می برم از آنچه در ذهن دیگری پدید آمده است ...


فاضل نظری
نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست

تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریه ام فهمید مدت هاست ،مدت هاست

به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق
اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست

جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست

من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل
تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست

در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی
اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست
...

عشقی برای تمام فصول ...

پاییز باشد یا نباشد باران ببارد یا نبارد تو باید باشی. تو برای تمام فصل هایم باید باران باشی در پاییز . عشقی برای تمام فصل هایم ...

شب های بی ماه ...

امشبم از اون شبا بود از اون شبایی که آدم دلش می خواد زانوهاشو بگیره تو بغلش سرشو بذاره روشون و گریه کنه ... چقدر هم طول کشیده حتی تا همین الان که دارم می نویسم ... ولی من امشب فقط فکر کردم خیلی دردم گرقت اعتراف می کنم گهگاه فکرهایم از گوشه چشمم چکید ... جمع شون کردم ... تلویزیون بی خودی روشن بود هر کانالی زدم که فقط چشمم درگیر بشه به پایان یه سریال رسیدم و آهنگ پایانی غمناکش! که دل نذاشت واسم عجب به خدا !!! دیگه اینجوریاست فعلا حال ما هم پاییزی شده بی قرار بی قرار ... شب ها همه با هم فرق می کنن دیشب وقتی می خواستم بخوابم داشتم ماه رو از پنجره اتاقم تماشا می کردم. امشب فقط دلم می خواد بخوابم همین و دیگر هیچ ...

خبری نیست ...

بعضی چیزا هست که بعضی وقت ها بعضی افراد که باید بدونند اصلا ازش با خبر نمی شن این بار چشم نیست که گریه کنه این دله که گریه می کنه ...

تولد تولد تولد

دوستان خوبی دارم من پروفایل فیسمو ترکوندن! یه همچین آدمایی هستن! تبریک گفتن، کیک گذاشتن، شمع گذاشتن، کادو گذاشتن (البته همش عکس بود) از همه بهتر هم دعاهایی بود که کردن و آرزوهاشون برای دوستشون یعنی من آها یکی شون هم که از من شیرینی و شام خواست تو این هیری ویری واقعا من چه بگویم ... پدر و مادر عزیزتر از جان هم شبی کله پاچه منو مهمون کردن یعنی کشته مرده این مراسم شون هستم کله پاچه ... کله پاچه نه آخه کله پاچه ؟؟؟؟؟؟

نمی دانم کیست ...

دلم برایش تنگ شده نمی دانم کیست ... برایم دعا می کند نمی دانم کیست ... برایش دعا می کنم نمی دانم کیست ... دلش برایم تنگ شده نمی دانم کیست ..." احیائی"

سه سه سه سه  تارررررررررر.

آها دوباره به چی دیگه یادم اومد :) این آهنگی که در جزیره م پخش کردم از نظر خودم معرکه است اصلا میشه سه تار نوازی باشه معرکه نباشه؟؟؟ وقتی گوشش می کنم یاد سه تار خودم می افتم که چه زمان طولانی زیر تخت مونده و الان هم باید یکی دو ماهی باشه اونجا چون قرار نیست تو محرمی سه تار بزنم! آخی کوکش ناکوک شده :(حس خودم مثل عکس زیر میشه...

چرا من چرا اینجا چرا اینجوری !!!

آها یادم شد 24 آبان یعنی روز تولد بنده یعنی همین امروز در تقویم هجری خورشیدی روز کتاب و کتابخوانی ست :) اما این نکته انحرافی ست خدا هم خوب می دونسته ما رو کجا و کی بیاره تو این دنیا یه همچین حس متضادی دارم من! همین اول آبانی نمایشگاه کتاب بود هی من گفتم بیاین بریم هیچ کی محل نداد بعد دو سه روز از آغاز نمایشگاه پدر محترم رفتن تنهایی دست خالی برگشتن فرداش من و ایشون با هم رفتیم نگو نشون کرده بودن جای کتاب هاشونو! یعنی 270 تومن کتاب خرید بابام من شبیه این آواتارهای یاهو مسنجر شده بود قیافم هیچی نخریدم برگشتم خونه گفتم من فردا می رم نمایشگاه بار می زنم میام آخه تمدید شده بود! فرداش هم که رفتم هیچ کار مفیدی نکردم جز اینکه مقداری پول واسه خوردنی و برچسب و ... واسه دختر کوچولویی که همراهم بود پرداخت کردم حالا کتاب نخریدم ولی یه میز تحریر کوچولوی سیار گرفتم واسه لپ تاپم که رو زمین جاش خوب باشه اونم که الان بابام دارن استفاده می کنن !!! خوب خدایا یه روز دیگه منو میاوردی تو این دنیا چرا من چرا اینجا چرا اینجوری !!!

هدیه ای برای من ... تولدم مبارک :)

سلام. دهه اول ماه محرم هم تموم شد اگه بگم مثل برق و باد گذشت کلیشه میشه ؟؟؟ ولی مثل برق و باد گذشت ... دارم یه متن می نویسم از اتفاقاتی که این محرم یا این ده روز بهم گذشت طولانی ست احتمالا ولی تموم بشه قسمت قسمت می ذارمش عجب اتفاقاتی گذشت خدایا ...

راستی امروز تولدمه خودم به خودش تبریک میگه آرزوی سلامتی داره واسش که بهترین آرزوست و جمله همیشگی خودم که امیدوارم حالت خوب باشد خوبِ خوب ...

روز دهم محرم (عاشورا ...)

سال ۶۱ هجرى سپاه کوچه امام حسین علیه السلام با سپاه بزرگ کوفه روبرو مى شود. در این روز امام حسین علیه السلام و ۷۲ نفر از همراهانشان شهید شدند. سران سپاه کوفه بر جسدهاى شهدا اسب تاختند و خیمه هاى امام و یارانش را غارت کردند و به آتش کشیدند. باقیمانده افراد کاروان امام اسیر شدند و همراه سرهاى شهدا راهى کوفه.این روز، بزرگترین مصیبت عظمایی است که بر شیعیان وارد شده است، مصیبتی که تاریخ مشابه آن را سراغ نداشته است، سید شباب اهل جنت به شهادت می‌رسد، خاندان آل طه به اسارت در می‌آیند و صحنه‌های شهادت، خون، نیزه، عطش و اطفال، تازیانه و سرهای بریده، آه از اسارت و شام، آه از خرابه.

حال ...

کاش حالمان خوب شود کاش حال همه خوب باشد ... نپرس فقط آرزو کن ... 

روز نهم محرم (تاسوعا روز عباس (ع)...)

- در روز نهم محرم، «شمر بن ذی الجوشن» با نامه‌ای که از «عبیدالله» داشت از «نخیله » – که لشکرگاه و پادگان کوفه بود – با شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم وارد کربلا شد و نامه «عبیدالله» را برای «عمر بن سعد» قرائت کرد، ابن سعد به شمر گفت «وای بر تو! خدا خانه‌ات را خراب کند، چه پیام زشت و ننگینی برای من آورده‌ای، به خدا قسم! تو عبیدالله را از قبول آنچه من برای او نوشته بودم، بازداشتی و کار را خراب کردی …».

- «شمر» که با قصد جنگ وارد کربلا شده بود ...

ادامه نوشته

روز هشتم محرم

-  در روز هشتم محرم امام حسین علیه‌السلام و اصحابش از تشنگی سخت آزرده خاطر شده بودند، بنابراین امام حسین علیه‌السلام کلنگی برداشت و در پشت خیمه‌ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را کند، آبی گوارا بیرون آمد و همه نوشیدند و مشک‌ها را پر کردند، سپس آن آب ناپدید شد و دیگر نشانی از آن دیده نشد، هنگامی که خبر این ماجرا به «عبیدالله بن زیاد» رسید، پیکی نزد «عمر بن سعد» فرستاد که «به من خبر رسیده است که حسین چاه می‌کند و آب به‌دست می آورد، به محض اینکه این نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت کن که دست آنها به آب نرسد و کار را بر حسین علیه‌السلام و یارانش سخت بگیر»، عمر بن سعد به دستور وی عمل کرد.

- در این روز ...

ادامه نوشته

روز هفتم محرم

- در روز هفتم محرم «عبیدالله بن زیاد» ضمن نامه‌ای به «عمر بن سعد» از وی خواست تا با سپاهیان خود بین امام حسین و یاران و آب فرات فاصله ایجاد کرده و اجازه نوشیدن آب به آنها ندهد.
«عمر بن سعد نیز بدون فاصله «عمرو بن حجاج » را با ۵۰۰ سوار در کنار شریعه فرات مستقر کرد و مانع دسترسی امام حسین علیه‌السلام و یارانش به آب شدند.

- در این روز مردی به نام «عبدالله بن حصین ازدی » – که از قبیله «بجیله » بود – فریاد برآورد «ای حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواهی دید! به خدا سوگند که قطره‌ای از آن را نخواهی آشامید، تا از عطش جان دهی!»، امام حسین علیه‌السلام فرمودند «خدایا! او را از تشنگی بکش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار نده»،
«حمید بن مسلم» می‌گوید «به خدا سوگند که پس از این گفتگو به دیدار او رفتم، در حالی که بیمار بود، قسم به آن خدایی که جز او پروردگاری نیست، دیدم که عبدالله بن حصین آن قدر آب می‌آشامید تا شکمش بالا می‌آمد و آن را بالا می‌آورد و باز فریاد می‌زد: العطش! باز آب می‌خورد، ولی سیراب نمی‌شد، چنین بود تا به هلاکت رسید».

 

روز ششم محرم

- در این روز «عبیدالله بن زیاد» نامه‌ای برای «عمر بن سعد» فرستاد که «من از نظر نیروی نظامی اعم از سواره و پیاده تو را تجهیز کرده‌ام، توجه داشته باش که هر روز و هر شب گزارش کار تو را برای من می‌فرستند».

- در این روز «حبیب بن مظاهر اسدی » به امام حسین علیه‌السلام عرض کرد «یابن رسول الله! در این نزدیکی طائفه‌ای از بنی‌اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهی من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت کنم»، امام علیه‌السلام اجازه دادند و ..

ادامه نوشته

آلباناغوره ....

الان یه معجونی دستم رسید در حد اکسیر جوانی ... همسایه مون یه ظرف کوچولو آورده که توش آلبالوست البته نه از نوع معمولیش! آلبالویی که تو رب انار و آبغوره بوده !!! خودمم کف کردم ولی مزه اش خیلی شیکه واقعا کیف کردم هر یکی که می خورم یه درجه از فشارم کم میشه :) خدایی اینو نه خورده بودم نه شنیده بودم جای دیگه سه بار پرسیدم آلبالو تو رب انار و آبغوره !!! خیلی هم باحال انار که عشقم بود آلبالو هم که خیلی می خوامش ترکیبشون من دیگه حرفی ندارم (آلباناغوره یا غوربانا) ...

روز پنجم محرم

در این روز «عبیدالله بن زیاد»، شخصی به نام «شبث بن ربعی » را به همراه یک هزار نفر به طرف کربلا گسیل داد.
- «عبیدالله بن زیاد» در این روز دستور داد تا شخصی به نام «زجر بن قیس » بر سر راه کربلا بایستد و هر کسی را که قصد یاری امام حسین علیه‌السلام داشته و بخواهد به سپاه امام علیه السلام ملحق شود، به قتل برساند.
- در این روز با توجه به تمام محدودیت‌هایی که برای نپیوستن کسی به سپاه امام حسین علیه‌السلام صورت گرفت، مردی به نام «عامر بن ابی سلامه » خود را به امام علیه السلام رساند و سرانجام در کربلا در روز عاشورا به شهادت رسید.

روز چهارم محرم

عبید الله بن زیاد مردم کوفه را در مسجد جمع کرد و در سخنرانى اش آ نها را به جنگ با امام حسین علیه السلام تشویق کرد. به دنبال این سخنرانى ۱۳ هزار نفر در قالب چهار گروه به فرماندهى شمر بن ذى الجوشن با چهار هزار نفر، یزید بن رکاب کلبى با دو هزار نفر، حصین بن نمىر با چهار هزار نفر و مضایر بن رهینه مازنى با سه هزار نفر به سپاه عمر سعد پیوستند. در این روز عبید الله بن زیاد را ههاى ورودى و خروجى کوفه را بست و شریح قاضى هم به قتل امام حسین علیه السلام فتوا داد.

روز سوم محرم

-«عمر بن سعد» یک روز پس از ورود امام علیه‌السلام به سرزمین کربلا؛ یعنی روز سوم محرم با چهار هزار سپاهی از اهل کوفه وارد کربلا شد.
-امام حسین علیه‌السلام قسمتی از زمین کربلا را که قبر مطهرش در آن واقع می‌شد، از اهالی «نینوا» و «غاضریه» به ۶۰ هزار درهم خریداری کرد و با آنها شرط کرد که مردم را برای زیارت راهنمایی کرده و زوار او را تا سه روز میهمان کنند.
-در این روز «عمر بن سعد» مردی به‌نام «کثیر بن عبدالله» – که مرد گستاخی بود – را نزد امام علیه‌السلام فرستاد تا پیغام او را به حضرت برساند، «کثیر بن عبدالله» به «عمر بن سعد» گفت «اگر بخواهید در همین ملاقات حسین را به قتل برسانم»؛ ولی عمر نپذیرفت و گفت «فعلاً چنین قصدی نداریم».
هنگامی که ...
ادامه نوشته

روز دوم محرم

وقتى امام حسین علیه السلام وکاروانش به کربلا رسیدند، امام سوال کردند: اسم این زمین چیست؟ گفتند: کربلا. امام وقتى اسم کربلا را شنیدند، فرمودند: اَللّهمَّ انِّى اَعوُذُ بِکَ مِنَ الْکَرْبِ وَ الْبَلاءِ و بعد فرمودند: این، موضع کَرْب و بَلا و محلّ محنت و عِنا است. فرود آیید که اینجا منزل و محل خیمه هاى ما است و این زمین، جاى ریختن خون ما است و در این مکان قبرهاى ما واقع خواهد شد. جدّم رسول خدا ...
ادامه نوشته

روز اول محرم

بنا به نقل کتاب هاى معتبر تاریخى جرقه قیام امام حسین علیه السلام از ۱۵ رجب سال ۶۰ هجرى زده شد یعنى روز مرگ معاویه لعنت الله علیه.  امام از آن روز با یزید مخالفت کرد و مخالفت کرد تا رسید به محرم سال ۶۱ هجرى. اینجا خواست هایم به اتفاقاتى که در ده روز اول محرم در زمین کربلا افتاد، بپردازیم. نُه  روز نسبتا آرامى که منجر به روزى خونین شد. روزى که در آن تکلیف ظلم و ظالم براى همیشه معلوم شد.

سال نو مبارک آقا ...

معلومه که سال نو قمری با روی ماهِ تو باید شروع بشه ای ماهِ بنی هاشم ... خدایا عجب استعاره ای آوردی برای زیبایی جود و سخاوت عباس (ع). سالِ نو ماهِ نو عزای علمدار ... ای سال تولدت مبارک ...ولی ماه تو کجا وماهِ من کجا ... فدایت امیری یا اباالفضل (ع).

چقدر دلم می خواد امسال تو یه هیئت باشم کمک کنم حالی می ده ... تلاشمو می کنم ان شاءالله که بشه.

روزشمار وقایع دهه اول محرم سال 61 هجری قمری

از روز دوم ماه محرم تا روز دهم آن در سال ۶۱ هجری حوادث سهمگینی رخ می‌دهد که تاریخ نظیر آن را سراغ ندارد.

از هنگامی که ماه محرم شروع می‌شود، حال و هوای شیعیان و دوستداران حسینی دگرگون می‌شود، لباس عزا بر تن می‌کنند و فریاد «واحسیناه» طنین انداز است، مرسوم است که هر روز از دهه اول محرم را به یک نام مزین کنند، مداحان و نوحه خوانان اباعبدالله برای اینکه یاد حماسه بزرگ عاشورا را زنده بدارند، در هر روز نام یکی از اسوه‌های سرزمین نینوا را بر زبان جاری می‌کنند که به این شرح است:
روز اول: مسلم بن عقیل علیه‌السلام
روز دوم: ورود کاروان به کربلا
روز سوم: حضرت رقیه علیهاالسلام
روز چهارم: حضرت حر و اصحاب علیهم‌السلام، طفلان زینب علیهماالسلام
روز پنجم: اصحاب و عبدالله بن الحسن علیهم‌السلام
روز ششم: حضرت قاسم بن الحسن علیه‌السلام
روز هفتم: روضه عطش، علی‌اصغر علیه‌السلام
روز هشتم: حضرت علی‌اکبر علیه‌السلام
روز نهم: روز تاسوعا، حضرت ابوالفضل العباس علیه‌السلام
روز دهم: روز عاشورا، حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام، حضرت زینب علیهاالسلام و شام غریبان
روز یازدهم: حرکت کاروان از کربلا
روز دوازدهم: ورود کاروان به کوفه
روز سیزدهم: مصائب حضرت امام سجاد علیه‌السلام و زینب کبری علیهاالسلام در کوفه و مسیر شام

چیزهایی که نیستم و کاش می بودم ...

من اینقدر دلم می خواست جهانگرد باشم! یعنی هنوزم دلم می خواد ... خوب که فکر می کنم می بینم واسه همینه یه موقع هایی حالم خیلی بده دیگه اون چیزی که می خواستم بشم نشدم :( دلم می خواست همه جا رو ببینم من عاشق آثار و ابنیه تاریخی ام یعنی تو عمرم یه بار رفتم اصفهان به زور برم گردوندن :) من افتاده بودم تو دور تسلسل یه به قول ما کامپیوتری های برنامه بنویس ((While (1 یا همون حلقه بی نهایت) . دور میدون نقش جهان همین جور دور می زدم داشتم خُل می شدم که یکی از اعضای خانواده نجاتم داد و اِلا الان اینجا نبودم ...

تازه فقط این نیست که یه پله پایین تر تو نقشه جامع مغزم گفتم حالا که جهانگرد نشدم معلم بشم برم تو یه روستای خوشگل و دور به بچه های مردم درس بدم خوب اینم نشدم آموزش پرورش فقط از تربیت مدرس نیرو می گیره من مهندس کامپیوتر آشنا به الکترونیک و رباتیک رو نمی گیرن خوب هر چی می گم بابا من ذاتا معلمم اصلا بی برو برگرد ناشده کسی ازم چیزی بپرسه تا شیرفهمش نکنم دست بردارم :) هی هندونه می دن زیر بغل آدم که نه شما ... . تا الان به جان خودم چند تا کار پشت میزی رو رد کرده باشم خوبه؟؟؟ فکر کنم خدا داره امتحانم می کنه ببینه تا کجا دوام میارم :) روم کم شد خدایا آتش بس بده دیگه :)

جهانگرد- جهانگرد- جهانگرد- جهانگرد- جهانگرد- جهانگرد- جهانگرد- جهانگرد- جهانگرد- جهانگرد- جهانگرد- جهانگرد-

کلمه بازی ...

یه زمانی یک دو سال پیش یه سری کلمه که حالا دوسشون داشتم یا اسم چیزهایی که تو ذهنم بود رو تو یه دفتر می نوشتم . مثل سرمشق کلمه های دبستان اون وقت از هر کدوم یه خط دو خط هرچند تا خط که دلم می خواست می نوشتم. حس جالبی بود دوست می داشتم این کار رو ... الان هم دلم می خواد اون جوری با کلمه ها بازی کنم شاید حالم خوب شه ... یکی هست که حس انتقام دارم در موردش :) دلم می خواد یه فصل مرتب بزنمش نمیشه :) یعنی فقط باید الان کلمه بازی کنم وگرنه احساسم خطرناک میشه :)

آفتابگردون- آفتابگردون- آفتابگردون- آفتابگردون- آفتابگردون- آفتابگردون- آفتابگردون- آفتابگردون- آفتابگردون- آفتابگردون- آفتابگردون- آفتابگردون- آفتابگردون-

(اصلا هم کپی پیست نکردم مگه مغزم درد می کنه که خودم راه های هیجانیمو دور بزنم!)

آوای ذهن من!

به جون خودم کلی حرف دارم تو این مغز کلی حرف هست منطقی غیر منطقی فلسفی و هزار تا چیز دیگه برای گفتن ولی تا صفحه مو باز می کنم همشون ساکت می شن نامردا :) یعنی من دلم می خواست صدای ذهنمو ضبط می کردم ولی نمی نوشتم ... اون وقت فایل صدا می ذاشتم تا بلندگوهای جزیره م پخش بشه...

خاطره نویس نیستم ولی یه سری چیز میز دارم همیشه واسه خودم از هم جالب تر اینه من تا به حال بیشتر از 20 بار خواستم خاطره بنویسم تو دفترهای مختلف از زمان دبستان تا حالا ولی وقتی یه روز می نوشتم پاره می کردم همشونو ... من ضبط صوت هوشمند می خوام :(

دوستش دارم ...

" سَمِعَ اَللّهُ لِمَن حَمِدَه "    "خداوند ستایش کسی که او را می ستاید می شنود "

قایم باشک ...

نمی دونم امشب چند تا باید پست بذارم تا به این نتیجه برسم که بخشی از ذهنم خالی شده !

ولی راستش زندگی من در این برهه زمانی شده شبیه قایم باشک بچگی یا به لفظ کودکی همان قایم موشک ... من خودم حس دختر کوچولویی رو دارم که یه جا قایم شدم هم قند تو دلم آب میشه وقتی می بینم هنوز پیدام نکردن و هم می ترسم از اینکه هر لحظه ممکنه پیدام کنن ... کلا حس غریبی ست این روزها... غریب، عجیب و پیچیده ... از یه روزنه کوچولو دارم تمام تلاش ها رو می بینم و تمام خستگی ها رو. اما سر درگُم موندم و نمی دونم چی کار باید کرد ...

السلام علیک یا انیس النفوس (ع)

دعایت می کنم عزیز که واسطه خیر شدی امشب ... حرم خیلی چسبید ... البته تا الان نائب الزیاره چند نفری هم بودم هر کسی که بهم گفته... وقتی تنها میرم که کلا خُل می شم (این حالتی ست که کمتر کسی منو تو اون حال دیده در طول عمر خودش و خودم) تو حرم آروم راه می رم با خودم تنها خلوت می کنم، حرف می زنم، همه جا رو نگاه می کنم و کلی خنده و کیف از اعماق وجود و دعایی که ان شاءالله از همه مقبول باشد ... متاسفم ذکر تو باید در شروع می بود همه هویت شهر من با نام تو عجین شده است مرا بابت همه فراموشکاری هایم ببخش... خودت که می دانی احوال مرا خوب هم می دانی ...

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

السلام علیک یا غریب الغربا (ع)

السلام علیک یا معین الضعفا (ع)

السلام علیک یا انیس النفوس (ع) (و به قول عزیزی که جواب سلام همین یک لقبت تمام احوال عمر ما را بس است)

من تو زندگی قبلیم ماهی قرمز بودم!

آب سرد یا به تعریف جدی بنده آب یخ! مقوله ایست که اینجانب در هیچ حالی حاضر به تسامح، مذاکره یا گذشت در موردش نیستم! میزان آب مصرفی یخچالی بنده از سرانه سالیانه آب ماهی قرمز کوچک حوض فانتزی ذهنم و دوستاشون هم بیشتره!!!

یادمه دو سال پیش به یه حدی از عرفان رسیده بودم که ماه رمضونی بعد افطار، آخر شب، نزدیک اذان صبح کاسه کاسه از این یخ قالبی ها صرف می کردم... البته باید اعتراف کنم که از ترس بابای عزیزتر از جان اکثریت مواقع یواشکی نوش جان کردم و باز معترفم که مامان عزیزتر از جان رو هم خیلی حرص دادم خداوند بر جوانی من ببخشاید!

بدیش اینه که وقتی داری از شدت سرماخوردگی می میری، نفست بالا نمی یاد و راه گلوت شده اندازه یه نی نوشابه باز وقتی می خوای قرص ادولت کولد خودسرانه و دکترمآبانه بخوری اول یه لیوان آب یخ بریزی بعد قرص رو بندازی بالا،اصلا اشک تو چشمات جمع میشه!  و خدا نکنه اون موقع کسی از اعضای خانواده ببینتت که روزگارت پای خودته :)