امشب قرار است آخرین شبِ پاییز باشد تقویم ها که این را می گویند... (تقویم های قراردادی!)

دو روزه می خواهم بنویسم هی نمی شود همیشه ی خدا این ذهن مشغول است و حرف دارد به اندازه کافی! و گرنه که سر در این جا نمی نوشتم حرف هایِ یک مغزِ پرِ حرف!  اما این را هم خوب فهمیده ام که وقتی نگرانم و مشکلی پیش می آید نمی توانم تعادل برقرار کنم بین خودم و خودم و خودم های دیگرم ... چقدر جمله هجوم می آورد به این مغز و انگشتان من کفاف سرعت پردازش مغز پرِ حرفم را نمی دهد ... بی خیال همیشه یکی بر دیگری پیروز می شود می نویسم نه اینکه اولویتی باشد برایشان می نویسم چون اینطوری دارند می آیند بیرون!

امشب قرار است آخرین شبِ پاییز باشد تقویم ها که این را می گویند... اصلا تا باشد از این پاییزها باشد! داریم خفه می شویم از خودشیفتگی هایمان این بار فقط با خودم نیستم این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست! پاییز هم مثل سه فصل دیگر خداوند زیباست و روزهایش با روزهای دیگر این سال قراردادی سیصد و اندی روزه تفاوت نمی کند و فقط و فقط رفتار ماست که معناهای متفاوت را به گرم و سرد و ملس این این روزگار می دهد.

القصه اینکه خیلی شنیدم و دیدم و خواندم که پاییز فلان است و فلان و متولد کدام فصل و ماه به کدام ارجحیت دارد یا ندارد...(که اگر غیر از این بود باید به خودمان شک می کردیم بالاخره همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید دیگر حتی خودشیفتگی هایمان!) من هم دختر یکی از همین پاییزها هستم ... اگر بدجنس شوم می گویم چه زود فروختید مرا به بهای یک دقیقه بیشتر! و حال آنکه کسی یا چیزی را توان بازداشتن زمان نخواهد بود مگر صاحب اصلی اش...

بدجنس نیستم! می گویم ...

ادامه نوشته

برای داداشِ نصفِ دوقولوی لواشک خور :)

داداش نصفِ دوقولوی مان ده روزی هست که چیز شده یعنی نیست یعنی ده روز هست که پیش ما نیست رفته است چیز یعنی مسافرت کاری ... دلمان خیلی برایش چیز شده است یعنی ت ن گ شده است ... های به عکسش نگاه می کنیم و دلمان چیز چیز می شود یعنی کباب می شود ... ما ایشان را خیلی د و س ت می داریم ... فکر می کنیم ایشان هم ما را همینجور ... خودش گفته است خودش دروغ نمی گوید ما می دانیم که ما را خیلی ... اصلا چه معنی دارد داداش های نصفِ دوقولوی آدم بروند جاهای چیز چیز یعنی دور دور ... ما دیگر بزرگ شده ایم فکر میکنیم البته ! و گرنه خجالت نمی کشیدیم همین الان بلند بلند گریه می کردیم و پاهایمان را می کوبیدیم زمین و چیز می گرفتیم یعنی بهانه می گرفتیم ... اصلا شب مثل جغد بیدار بودن و چیز نوشتن بدون برادر نصفِ جغدمان نمی چسبد ... تازه داداش نصفِ دوقولوی مان داشت راه می افتاد شب ها چایی های چیز یعنی خوشمزه درست می کرد البته اگر فوتبال نداشت اینقدر هم با سلیقه پذیرایی می کرد و هی چیز می کرد یعنی اصرار می کرد که بخور بخور ... داداش مان کمپوت هم خیلی دوست می دارد همیشه به ما هم می دهد ما فقط چیزش را دوست می داریم یعنی فقط آبش را نه میوه اش! قبل از رفتنش کمپوت خریده بودند بخورد یادش رفت حالا ده روز است در یخچال مانده است و ما اصلا حس خوردن مان چیز شده است یعنی کور شده است تازه داداش مان خیلی باحال تر از این حرف هاست. از ما بیشتر به ترشی جات و لواشک و آلو و قره قوروت علاقه دارد و ما همیشه خیال مان چیز است تخت است چون بساط چیز خوردن مان یعنی لواشک خوردن مان برپاست ... خوب الان که نیست ما چیز می خواهیم لواشک و چای نصفِ شب! چه کنیم :(

بابا و مامان مان هم خیلی د ل ت ن گ شده اند و ما این را خوب حس می کنیم...

پی نوشت : هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ...

الوعده وفا ...

هر چند میگن هزار وعده خوبان یکی وفا نکند ... ولی من دیگه به اون حد از عرفان نرسیدم :) نایب الزیاره بودم اناربانو و جناب عباس زاده ...

مشهد هوا سرد شده مثل همیشه بدون برف و بارون فقط سوز داره ... حرم به نسبت تابستون خلوت بود خداروشکر راحت تر می شد زیارت کرد.

السلام علیک یا انیس النفوس (ع)

ماهِ من ...

فقط رویِ ماهِ تو ماه است فقط رویِ ماهِ ماه ... پس مثلِ همیشه سلام به رویِ ماهت ...

دُم جُنبانَک امروز ... جوجه هایی که به آخرِ پاییز نرسیدند!

همه چی با همه چی فرق کرده یادم میاد بچه بودیم بیشتر تابستونا وسایل کهنه و نون خشک ها رو می دادیم به نمکی ها و به جای اون نمک می گرفتیم و جوجه های رنگی رنگی زیبا! قصه نان و نمک که بماند کنار ولی عجب معاوضه ای بود همه اش سود برای بچه هایی که بچگی کردن را خوب بلد بودند ... سر و صداها و شلوغی های کودکی مان را با صدای جیک جیک جوجه ها تاخت می زدیم! هرچند قصه هر ساله بود و می دانستیم جوجه های خوشگل آن روزها عمرشان مثل ماهی قرمز های عید است اما چه دلتنگ می شدیم وقتی موجود زنده ای که صدایش جز برای ما دلنشین نبود از دست می دادیم و چه مراسمی برایش تدارک می دیدیم! و باز سال بعد همه چیز از سرِ نو ... این روزها جوجه رنگی کم شده بچه ها وقتی جوجه می بینند انگاری گونه نادر از حیوان ها را نشان شان داده ای! و اما من ... من دلم برای جوجه رنگی هایمان که هیچ وقت به شمارش آخر پاییز نرسیدند تنگ شده... برای صدای ممتد جیک جیک شان و آن احساس مسئولیت کذایی که فکر می کردیم مثل عروسک هایمان باید نان و آب شان به موقع و سرِ وقت باشد و حتی زوری هم شده غذا به خوردشان می دادیم !

و دلم تنگ شده برای جوجه های گنجشکی که وقت یادگیری پرواز در گوشه ای از حیاط سقوط می کردند و بعد از پیدا کردنشان چشم از آن ها بر نمی داشتیم و پشت پنجره کشیک می کشیدیم چون یاد گرفته بودیم بالاخره آن ها هم پرواز را خواهند آموخت ...

پی نوشت: این روزها خیلی کم گنجشگ به چشمم می خورد ناراحت می شوم اگر بدانم نسل شان دارد منقرض می شود! قبلا گنجشک بود دُم جنبانک بود و ما بودیم که از دیدنشان کیف می کردیم. حالا که خبری از باغچه و تاقچه و حیاط نیست گهگاه روی لبه پنجره اتاق نان ریز شده می گذارم اما بعد از چند وقت اگر باد آن ها پایین نریخته باشد دست نخورده روی همان لبه می بینم... انگار هیچ گنجشکی در حوالی ما نیست که دانِ تنهایی ما را نوک بزند!!!

 

ادامه نوشته

بادبادکِ کوچک و رنگیِ تو ...(دنیای بادبادکی من!)

خدایا شده ام بادبادکی در هوایِ تو ... در آسمان تو پیچ و تاب می خورم دلم گرم است. می دانم که نخم در دستان توست. مرا رها نمی کنی و من... من با چه غرور و اطمینانی بالا می روم ... آن قدر منتظر می مانم تا نسیمی شاید از طرف شمالت بوزد بعد هی بالا بروم، بالا بالاتر، آن قدر بالا که دیگر هیچ چیز روی زمینت مرا شیفته و مسحور خودش نکند ... و تو هی با نخم بازی کنی بکشی این طرف و آن طرف اصلا هر طرفی که دلت خواست... خدایا آن بالا بالا ها خیلی زیباست می دانی که من زیبایی ببینم دیگر پایین بیا نیستم! تو که می شناسی مرا ! گفتی نخم را سفت گرفته ای؟ یک وقت پاره نشود؟ این دخترک حواس پرت بیش از هر چیزی از گم شدن می ترسد... اگر در بازی با باد گم شود چه؟ بادها سرکشند و جسور! می ترسم، بدون نخ پرواز تمام می شود ... می رسد به آخرش.آخرِ آخرِ همه چیز... دوباره پایین می آیم اما این بار نه با میل خودم سقوط می کنم سریع و ساکت آن وقت پرت می شوم در برهوتی که حتی دست خودم هم به خودم نرسد... فکرش هم بال هایم را می بندد! می دانم چشم از من برنمی داری اما به هر حال من هم دعا می کنم... دعا می کنم هیچ وقت، هیچ کجا هیچ بادبادکی سقوط نکند، نخ هایش پاره نشود، هیچ پروازی نیمه کاره نماند و بال های هیچ پرنده ای نشکند ...


لطفا چشمهای خود را ببندید! سقوطِ آزاد ممنوع !

دیروز چه روزی بود! رفتم یه جایی که خودم قبلش مونده بودم برم یا نه. اون وقت وضعیتم مثل بند بازی بود که داره رو طناب راه میره یه چوب دراز هم احتمالا دستشه! بعد یه هو یکی اون وسط جیغ میکشه بعد چی میشه؟ چوبه می افته از دستم و بعد هم خودم از یه وری می افتم دیگه! اصلا مهم نیست اون پایین دره باشه یا تشک آتش نشانی مهم اینه که بالاخره قوانین فیزیکی در مورد سقوط آزاد رو تجربه می کنی! 
ادامه نوشته

مغزِ گردو! وقتی مغزمان یک ریز حرف می زند!

اینقدر چیزی درون این مغز من هست که اصلا دیشب فکر می کردم کاش می شد از جاش در بیارمش بزارمش رو کیبوردم بگم خودت بنویس دیوانه! خسته شدم! با قدرت تجسم و تخیلی که من دارم و البته حافظه تصویری که شهره خاص و عام شده نه تنها حالتم جدی نموند بلکه مثل این شد که وسط دعوا نرخ مشت و لگد تعیین کرده باشی! به هر حال از من گفتن بود من یه چیزهایی می دونم که خیلی ها نمی دونن و یه چیزهایی هم هست که من نمی دونم خیلی ها می دونن و یه چیزهایی هست که من و خیلی ها می دونیم و یه چیزهایی هم هست که من و خیلی ها نمی دونیم و باز این ها زیرشاخه های متفاوت دارند مثلا یه چیزهایی هست که من و خیلی ها نباید بدونیم ولی می دونیم یا یه چیزهایی هست که من و خیلی ها باید بدونیم اما نمی دونیم یا یه چیزهایی هست که من باید بدونم اما خیلی ها نباید بدونن اما می دونن و باز همین ها هم زیرشاخه دارن یعنی بحث احتمال هم میاد وسط مثلا یه چیزهایی هست که احتمالا من می دونم اما ... بعد اصل نسبیت هم می تواند بیاید و جایگزین شود :) دانستن یا ندانستن مسئله این است (ای بمیری شکسپیر عالمی در این جمله ات موندن چقدر جای کار داره آخه) دانستن درد دارد دردِ دانستن ما را عاقبت می کشد وقتی می فهمیم که یه چیزی را نمی دانستیم باز هم دردمان می گیرد الان ندانستن هم درد دارد عجب دنیای بدی ست هر طرف می رویم می خوریم به یه سنگی صخره ای کوهی چیزی. انگار انداخته اند ما را در تُنگ آب!  البته به قول آقای نظری مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست ...

برای بابا عباس، بابایِ خوبِ دخترهایِ خوب...

امروز پدر عزیز تر از جان رو بردند بیمارستان ... هفته پیش که دکتر رفته بودند از قلبشون اکو و نوارقلب گرفته بودند به همراه تست ورزش و قرار بر این شده بود که این هفته و امروز برای آنژیو برن بیمارستان رضوی. چند دقیقه قبل با مامان قشنگ صحبت کردم تازه آورده بودنشون حالشون خوبه خدا رو شکر.

خدا همه مریض ها رو شِفای عاجل عنایت کنه...

چند کلمه ای برای تو برای بابای قصه های خواب و بیدارِ من : بابایِ خوب و قد بلندِ من دوست ندارم دیگر هیچ وقت تو را با حال ناخوش ببینم آخر باباها که مریض نمی شوند باباها باید همیشه سالم باشند دخترانشان را ببرند پارک، سینما، با آنها بازی کنند، قلقلکشان بدهند تا خنده شان بگیرد و گهگاه حتی موهایشان را شانه کنند و مثلا لابه لای هم بدهند و بگویند برایت بافته ام و بعد ببینی شده مثل کلافی که دست گربه افتاده! و جیق و ویق شان را دربیاورند و آخر کار مامان هم بیاید دعوایشان کند که چرا دخترم را اذیت می کنی؟! بابای خوبم یادم نمی آید مرا خیلی پارک و سینما برده باشی، یادت باشد با من بازی هم نکردی همه اش یا لی لی می کشی توی حیاط و مجبور بودیم یک لنگ پا بپردیم توی خانه هایش یا تیم فوتبال راه می انداختی به من هم خیلی پاس نمی دادی همه اش می دادی به آن پسرت! می آمدی وسط کش بازی مان و پایم خسته می شد اینقدر نمی باختی اصلا این چه وضعش است! بعدش هم آدم را قلقلک می دادی از خنده دلم درد می گرفت اما نمی گذاشتی از دستت بروم و در عوض من هر موقع که دراز می کشیدی کف پایت را قلقلک می دادم نمی خندیدی چرا قلقلکی نیستی آخر؟ موهایم را هم تا به حال نبافته ای همه اش از پشت سر می آیی دستت را قفل می کنی دور آدم از زمین بلندش می کنی قُلِنچش بشکند! چرا حساس نیستی به موهایم؟ کوتاهش می کنم بلندش می کنم متوجه نمی شوی؟! سوال های سخت جدولت را هم از من می پرسی قبول نیست بعد که حل می کنی می گویی بیا بگیر همه اش حل شد!... آن وقت من ساعت بدنم با اخبار نیمه روز تو تنظیم شده مثل ساعت هایی که توی کارتون ها نشان می داد گنجشک وار می آیم و هر جا باشی صدایت می کنم حتی وقتی مشغول خواندنی و حواست نیست و من می خواهم تلویزیون ببینم عذاب وجدانش مرا می کشد... همه این ها به کنار آدم را می گذاری تو منگنه دارم فیلم می بینم می آیی و می گویی بزن بزن اخبار وقتی غضب نگاهم را می بینی که عین خودت است می گویی فقط عناوینش! تازه دقت کرده ای هر وقت من توی آشپزخانه ام یک هو هوس می کنی چایی داغ بخوری بعد هم تاکید می کنی اگه لیوانی باشه بهتره! جدول ها، کتاب ها و فوتبال های آخر شب هم که اصلا خوراکشان چای لیوانی ست!

 

راستی بابایی ...

ادامه نوشته

و گره ها خوب می شوند ... (حال خوب و بد گره ها!)

و ما آدم هایی هستیم که گهگاه حالمان خوب نیست. حال خوب شاید هم فال خوب... و می گردیم و می چرخیم دنبال لحظه ای... و دوباره قصه تکرار می شود... ما آدم های تکراری این قصه هر بار  یادمان می رود باید غنیمت جمع کنیم. غنیمتی از جنس زمان از جنس روزهای خوش از جنس حال های خوب ...

همیشه اسم گره که می یاد همه یاد مشکل می افتند. آها نه شاید بهتره بگم من یاد مشکل می افتم و گره ها در ذهن معلوم الحال و زیبای من یعنی مشکل ها! اما دیشب و امروز گره های دیگری دیدم که از جنس مشکل نبودند... جمله خوبی نشد بهترش اینه که فکر کردم به گره های زندگی و نظرم شاید کمی عاقلانه تر شد. اعتراف می کنم این گره های جدیدالورود را هر طور هم که مشکوک نگاهشان می کردم باز هم خبری از مشکل نبود و این بار گره ها منتظر بودند شاید... و من مشکوک گره زدم .زدم... زدم... زدم ...

فکر کن به گره های خوب و این که گره ها همیشه یادآور مشکل نیستند و تو این بار می توانی خودت گره بزنی و ببینی که این گره های دست پرورده چه می کنند با حال تو در تار و پود این زندگی با گره های پیش فرضش! و لذت ببری در روزهایی که حس می کنی همه چیز به هم گره خورده و گهگاه گره ها کور و کر و لال هم شده اند و بُهت اینکه این همه گره از کجا آمده (من که نزدم!) ! شاید تو نزده باشی ولی به هر حال بد و خوبشان هم معلوم نیست و لابد طبق معمول همه ایام این زمانِ بی صاحب قرار است مدام برای ما رمزگشایی کند و خرگوش و کبوتر از کلاهش دربیاورد! و تصور ذوق مرگی شعبده بازی زمان هم طبق معمول با ماست! و اما من سردر گم این تضادها، این گره های جور و ناجور و جورواجور... خودم هم نمی فهمم مرا چه شده است ؟! جلاد را بیاورید!

پی نوشتِ قصار! دست پرورده گره های خوب می شوند دست بند!!!

 

نبض ...

انگشتانم را رو گردنم می گذارم درست در امتداد شانه ام... نبضم را حس می کنم، فکرم می پرد به سمت تو ...

به تو فکر می کنم،نوک انگشتانم سرد می شود، آب گلویم با فشار پایین می رود، پیشانی ام عرق می کند ... با خود می گویم بگذار بزند بگذار تند تند بزند! چه خیالی وقتی تو از همه نزدیکتری... چه خیالی وقتی تمام نبض های دنیا برای تو می زنند ... تمام وجودم نبض می شود، برای تو می زند و من ضربانش را با انگشتان سردم خواهم گرفت...

ذهنِ سفالیِ من (آنچه از آن آغاز شدیم...)

یه چیزهایی هست مدت های مدیدی توی ذهن و خاطر آدم می مونه و فرصت پریدن بیرون از حصار ذهن رو پیدا نمی کنه یا حتی ما بهشون این فرصتو نمی دیم... مثلا کارهایی که دوست داشتیم انجام بدیم و هنوز هم این دوست داشتنه هست اما تا الان هیچی به هیچی البته من مطمئن نیستم این درباره همه صدق می کنه یا نه ولی برای خودم هست... خلاصه اینکه بعضی هاشون شانس میارن یا به عبارتی شانس میاری، تو یه جایی که فکرشو نمی کنی و در یه زمانی که بازم فکرشو نمی کنی می پرن بیرون و خودبه خود می شود آنچه می شود... مثل من که امروز صبح تو جایی و یه زمانی چشمم به افتاد به گل های رُس مخصوص سفال و بی فکر یه بسته شون به یه قیمت ناچیز خریدم :) همیشه دلم می خواسته یه چرخ کار سفال داشته باشم اما به دلایل بالا ... حالا از سر شب دارم با گِل بازی می کنم دو تا اثر هنری هم خلق فرمودم که ان شاءالله خشک بشه عکسشونو می ذارم. خیلی کِیف داد جدا :)

خیلی خیلی اهل دفاع!

اینقدر دلم تنگ شده واسه کارگاه و ربات و ... از ماه رمضون نرفتم بنا به دلایلی البته. که ان شاءالله هر چه زودتر حل بشه و خدا باعث و بانی نرفتن منو به راه راست هدایت کنه :) امیدوارم دوباره بتونم اون کاری رو که دوست می دارم انجام بدم.

مسابقات روبوکاپ آزاد ایران- تهران- فروردین 92 (IranOpen 2013) لیگ مین یاب اتومات (Deminer Autonomous) مرحله نیمه نهایی...

دفاع، نخل، بید مجنون... شاید هم نخلِ مجنون

1- توی پروفایل شخصی دیدم نوشته بود متولد هزار و سیصد و جنگ... اول خوشم آمد... بعد هی فکرم می رفت سمت آهنگِ خواندنش... بعد مفهوم خودِ جمله اش! ادامه پیدا کرد با خودم گفتم یک چیزی درست نیست سرِ جایش نیست ما متولد هزار و سیصد و جنگِ تحمیلی هستیم! باز هم خوب نشد بهترش می شود متولدین هزار و سیصد و دفاع... اینجوری خیلی خیلی بهتر شد.

2- می دانی در اصل از بدو تولد داریم دفاع می کنیم و این به نظرم من خیلی جذاب است! نکته دارد ما جنگ نمی کنیم ما حتی برای پایان نامه هایمان هم نمی جنگیم فقط دفاع می کنیم این را از سال های تولدمان آموختیم و انصافا که چه درس سختی بود...

3- بیا جلوتر بیا باز هم بیا جلوتر... خجالت نمی کشم! می خواهم همه اش را یکجا بگویم. بگویم نخل ها را خیلی خیلی دوست دارم و تو را هم بیشتر . اصلا تو را دوست دارم چون شبیه نخل هایی! سخت، محکم، زیبا ... زیبا ... زیبا. و من اما... می خواستم مثل تو باشم نخل باشم، سخت باشم، محکم باشم زیبا باشم. نخل نشدم بلند نشدم ولی چیزی شدم شبیه تو .شدم بید مجنون قصه ها. خنده ام می گیرد می خواهی برایت شباهت هایمان را بگویم می خواهی؟ باور کن بید مجنون شبیه است به نخل و من هم به تو. سخت، محکم، زیبا و البته عاشق. شاید خیلی وقت ها سرگرم بازی با باد شدم.... فقط می خواستم زیبایی برگ هایم را به رخت بکشم! وگرنه من که زیر سایه تو عاشق شدم اصلا عاشقی را از خود تو یاد گرفتم... گوشِ دلت با من است؟ من هم بلدم دفاع کنم خوب هم بلدم. بید مجنون فقط که مجنون نیست از تو از نخل ها چیزهای زیادی یاد گرفته ام خیالت راحت باشد. ریشه ام در خاکت محکم است چسبیده ام به زمینت! درست کنند، خراب کنند، اشتباه کنند هرچه بشود وقتش که برسد می شوم نخلِ مجنون... من تمام عمر مجنون وار پای این ریشه دفاع خواهم کرد...

دردِ دانستن ما را کُشت ...

یعنی مغزم داره می سوزه ! الان حداقل حرارت آب نخاعم 60 یا 70 درجه سلسیوس مرحوم شده است ...

یکی از بدترین دردهایی که بشر از زمان خلقت خودش درک کرده دردِ دونستنه... اصلا یه لحظه هم به این موضوعی که می گم شک ندارم و با ایمان کامل حاضرم شهادت بدم . به خدا هر چی رنج می کشیم از دونستن چیزهایی که زمانی نمی دونستیم از قدیم می گفتن بی خبری خوش خبری! یه روزی که حال فلسفیم بهتر بود حتما توضیح می دم الان فلسفه، منطق و هم چی کلا در حد تبخیره . ان شاءالله اگه به میعان رسیدم حتما!

پی نوشت: تلویزیون را خاموش کنید لطفا. حالمان بد است می دانیم اما نمی توانیم بگوییم! (مشهدیش میشه مُدُنُم اما نُمُگُم...) دردِ دانستن ما را کُشت.

ایستگاه پاییز ...

و امروز جوانی را دیدم پیشه اش تمیزی بود! با دسته جاروی بلندش به درخت های ایستاده ایستگاه مترو می زد تا برگ های زرد و سرخشان زودتر بریزند و من خیره به زمین گمان می کردم بخشی از احساسم را در این ایستگاه با جارویش می برد با خودش چه فکر می کرد نمی دانم اما کوله اش پر از احساس بود شاید! کاش این تمیزی نبود ... کاش اینقدرها هم تمیز نمی بودیم... کاش ایستگاه مترو هیچ موقع اینقدر تمیز نباشد ...

به همین سادگی شاید...

گاهی هم یه سری آدم ها توی زندگیت میان اینقدر خوبند اینقدر یه جوریند که تو اونجوری رو دوست می داری که فکر می کنی چه حیف چه دیر دیدیشون و شاید اگه زودتر اتفاق می افتاد الان شرایط و کلا مسیر زندگیت طور دیگه ای می شد و البته برعکسش هم بدجور صادقه یکی رو می بینی که آرزو می کنی هیچ موقع نمی دیدیش! به همین سادگی به همین پیچیدگی ...

اعتقاد به آدم های آهنربایی یا آهنرباهای آدمیزادی در دستور کار است ...

والا نمی دونم اینجا چه مغناطیسی داره که به قول دوستام که می گن ما رِ گیریفته واقعا منو گرفته :) یادم میاد ( وقتی تو فیزیک در مورد فضای مغناطیسی اطراف اجسام می خوندیم) همیشه تز می دادم این قانون شامل همه چی میشه حتی ما آدم ها اون وقت تحلیل می کردم که بارهای ناهمنام یکدیگر را می ربایند و همنام یکدیگر را می رانند و البته در مورد انسان های قانون سومی هم وجود داره و اون استثناء هاست که بر طبق روابط انسانی شکل می گیره و شک نکنید :) البته من که هنوز همون آدمم تزم هم همچنان همونه ولی داره استثناء ها به جاهای باریکش می رسه به نظرم یا زمونه داره بدجور عوضی میشه یا تز بنده باید تغییر کنه یا حداقل تز جدید بدم با ویرایش جدید ...