خدایا شده ام بادبادکی در هوایِ تو ... در آسمان تو پیچ و تاب می خورم دلم گرم است. می دانم که نخم در دستان توست. مرا رها نمی کنی و من... من با چه غرور و اطمینانی بالا می روم ... آن قدر منتظر می مانم تا نسیمی شاید از طرف شمالت بوزد بعد هی بالا بروم، بالا بالاتر، آن قدر بالا که دیگر هیچ چیز روی زمینت مرا شیفته و مسحور خودش نکند ... و تو هی با نخم بازی کنی بکشی این طرف و آن طرف اصلا هر طرفی که دلت خواست... خدایا آن بالا بالا ها خیلی زیباست می دانی که من زیبایی ببینم دیگر پایین بیا نیستم! تو که می شناسی مرا ! گفتی نخم را سفت گرفته ای؟ یک وقت پاره نشود؟ این دخترک حواس پرت بیش از هر چیزی از گم شدن می ترسد... اگر در بازی با باد گم شود چه؟ بادها سرکشند و جسور! می ترسم، بدون نخ پرواز تمام می شود ... می رسد به آخرش.آخرِ آخرِ همه چیز... دوباره پایین می آیم اما این بار نه با میل خودم سقوط می کنم سریع و ساکت آن وقت پرت می شوم در برهوتی که حتی دست خودم هم به خودم نرسد... فکرش هم بال هایم را می بندد! می دانم چشم از من برنمی داری اما به هر حال من هم دعا می کنم... دعا می کنم هیچ وقت، هیچ کجا هیچ بادبادکی سقوط نکند، نخ هایش پاره نشود، هیچ پروازی نیمه کاره نماند و بال های هیچ پرنده ای نشکند ...