ذهنِ سفالیِ من (آنچه از آن آغاز شدیم...)
یه چیزهایی هست مدت های مدیدی توی ذهن و خاطر آدم می مونه و فرصت پریدن بیرون از حصار ذهن رو پیدا نمی کنه یا حتی ما بهشون این فرصتو نمی دیم... مثلا کارهایی که دوست داشتیم انجام بدیم و هنوز هم این دوست داشتنه هست اما تا الان هیچی به هیچی البته من مطمئن نیستم این درباره همه صدق می کنه یا نه ولی برای خودم هست... خلاصه اینکه بعضی هاشون شانس میارن یا به عبارتی شانس میاری، تو یه جایی که فکرشو نمی کنی و در یه زمانی که بازم فکرشو نمی کنی می پرن بیرون و خودبه خود می شود آنچه می شود... مثل من که امروز صبح تو جایی و یه زمانی چشمم به افتاد به گل های رُس مخصوص سفال و بی فکر یه بسته شون به یه قیمت ناچیز خریدم :) همیشه دلم می خواسته یه چرخ کار سفال داشته باشم اما به دلایل بالا ... حالا از سر شب دارم با گِل بازی می کنم دو تا اثر هنری هم خلق فرمودم که ان شاءالله خشک بشه عکسشونو می ذارم. خیلی کِیف داد جدا :)
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ ساعت 23:34 توسط بچه زنده
|