و ما آدم هایی هستیم که گهگاه حالمان خوب نیست. حال خوب شاید هم فال خوب... و می گردیم و می چرخیم دنبال لحظه ای... و دوباره قصه تکرار می شود... ما آدم های تکراری این قصه هر بار  یادمان می رود باید غنیمت جمع کنیم. غنیمتی از جنس زمان از جنس روزهای خوش از جنس حال های خوب ...

همیشه اسم گره که می یاد همه یاد مشکل می افتند. آها نه شاید بهتره بگم من یاد مشکل می افتم و گره ها در ذهن معلوم الحال و زیبای من یعنی مشکل ها! اما دیشب و امروز گره های دیگری دیدم که از جنس مشکل نبودند... جمله خوبی نشد بهترش اینه که فکر کردم به گره های زندگی و نظرم شاید کمی عاقلانه تر شد. اعتراف می کنم این گره های جدیدالورود را هر طور هم که مشکوک نگاهشان می کردم باز هم خبری از مشکل نبود و این بار گره ها منتظر بودند شاید... و من مشکوک گره زدم .زدم... زدم... زدم ...

فکر کن به گره های خوب و این که گره ها همیشه یادآور مشکل نیستند و تو این بار می توانی خودت گره بزنی و ببینی که این گره های دست پرورده چه می کنند با حال تو در تار و پود این زندگی با گره های پیش فرضش! و لذت ببری در روزهایی که حس می کنی همه چیز به هم گره خورده و گهگاه گره ها کور و کر و لال هم شده اند و بُهت اینکه این همه گره از کجا آمده (من که نزدم!) ! شاید تو نزده باشی ولی به هر حال بد و خوبشان هم معلوم نیست و لابد طبق معمول همه ایام این زمانِ بی صاحب قرار است مدام برای ما رمزگشایی کند و خرگوش و کبوتر از کلاهش دربیاورد! و تصور ذوق مرگی شعبده بازی زمان هم طبق معمول با ماست! و اما من سردر گم این تضادها، این گره های جور و ناجور و جورواجور... خودم هم نمی فهمم مرا چه شده است ؟! جلاد را بیاورید!

پی نوشتِ قصار! دست پرورده گره های خوب می شوند دست بند!!!