و گره ها خوب می شوند ... (حال خوب و بد گره ها!)
همیشه اسم گره که می یاد همه یاد مشکل می افتند. آها نه شاید بهتره بگم من یاد مشکل می افتم و گره ها در ذهن معلوم الحال و زیبای من یعنی مشکل ها! اما دیشب و امروز گره های دیگری دیدم که از جنس مشکل نبودند... جمله خوبی نشد بهترش اینه که فکر کردم به گره های زندگی و نظرم شاید کمی عاقلانه تر شد. اعتراف می کنم این گره های جدیدالورود را هر طور هم که مشکوک نگاهشان می کردم باز هم خبری از مشکل نبود و این بار گره ها منتظر بودند شاید... و من مشکوک گره زدم .زدم... زدم... زدم ...
فکر کن به گره های خوب و این که گره ها همیشه یادآور مشکل نیستند و تو این بار می توانی خودت گره بزنی و ببینی که این گره های دست پرورده چه می کنند با حال تو در تار و پود این زندگی با گره های پیش فرضش! و لذت ببری در روزهایی که حس می کنی همه چیز به هم گره خورده و گهگاه گره ها کور و کر و لال هم شده اند و بُهت اینکه این همه گره از کجا آمده (من که نزدم!) ! شاید تو نزده باشی ولی به هر حال بد و خوبشان هم معلوم نیست و لابد طبق معمول همه ایام این زمانِ بی صاحب قرار است مدام برای ما رمزگشایی کند و خرگوش و کبوتر از کلاهش دربیاورد! و تصور ذوق مرگی شعبده بازی زمان هم طبق معمول با ماست! و اما من سردر گم این تضادها، این گره های جور و ناجور و جورواجور... خودم هم نمی فهمم مرا چه شده است ؟! جلاد را بیاورید!
پی نوشتِ قصار! دست پرورده گره های خوب می شوند دست بند!!!
