برای بابا عباس، بابایِ خوبِ دخترهایِ خوب...
امروز پدر عزیز تر از جان رو بردند بیمارستان... هفته پیش که دکتر رفته بودند از قلبشون اکو و نوارقلب گرفته بودند به همراه تست ورزش و قرار بر این شده بود که این هفته و امروز برای آنژیو برن بیمارستان رضوی. چند دقیقه قبل با مامان قشنگ صحبت کردم تازه آورده بودنشون حالشون خوبه خدا رو شکر.
خدا همه مریض ها رو شِفای عاجل عنایت کنه...
چند کلمه ای برای تو برای بابای قصه های خواب و بیدارِ من : بابایِ خوب و قد بلندِ من دوست ندارم دیگر هیچ وقت تو را با حال ناخوش ببینم آخر باباها که مریض نمی شوند باباها باید همیشه سالم باشند دخترانشان را ببرند پارک، سینما، با آنها بازی کنند، قلقلکشان بدهند تا خنده شان بگیرد و گهگاه حتی موهایشان را شانه کنند و مثلا لابه لای هم بدهند و بگویند برایت بافته ام و بعد ببینی شده مثل کلافی که دست گربه افتاده! و جیق و ویق شان را دربیاورند و آخر کار مامان هم بیاید دعوایشان کند که چرا دخترم را اذیت می کنی؟! بابای خوبم یادم نمی آید مرا خیلی پارک و سینما برده باشی، یادت باشد با من بازی هم نکردی همه اش یا لی لی می کشی توی حیاط و مجبور بودیم یک لنگ پا بپردیم توی خانه هایش یا تیم فوتبال راه می انداختی به من هم خیلی پاس نمی دادی همه اش می دادی به آن پسرت! می آمدی وسط کش بازی مان و پایم خسته می شد اینقدر نمی باختی اصلا این چه وضعش است! بعدش هم آدم را قلقلک می دادی از خنده دلم درد می گرفت اما نمی گذاشتی از دستت بروم و در عوض من هر موقع که دراز می کشیدی کف پایت را قلقلک می دادم نمی خندیدی چرا قلقلکی نیستی آخر؟ موهایم را هم تا به حال نبافته ای همه اش از پشت سر می آیی دستت را قفل می کنی دور آدم از زمین بلندش می کنی قُلِنچش بشکند! چرا حساس نیستی به موهایم؟ کوتاهش می کنم بلندش می کنم متوجه نمی شوی؟! سوال های سخت جدولت را هم از من می پرسی قبول نیست بعد که حل می کنی می گویی بیا بگیر همه اش حل شد!... آن وقت من ساعت بدنم با اخبار نیمه روز تو تنظیم شده مثل ساعت هایی که توی کارتون ها نشان می داد گنجشک وار می آیم و هر جا باشی صدایت می کنم حتی وقتی مشغول خواندنی و حواست نیست و من می خواهم تلویزیون ببینم عذاب وجدانش مرا می کشد... همه این ها به کنار آدم را می گذاری تو منگنه دارم فیلم می بینم می آیی و می گویی بزن بزن اخبار وقتی غضب نگاهم را می بینی که عین خودت است می گویی فقط عناوینش! تازه دقت کرده ای هر وقت من توی آشپزخانه ام یک هو هوس می کنی چایی داغ بخوری بعد هم تاکید می کنی اگه لیوانی باشه بهتره! جدول ها، کتاب ها و فوتبال های آخر شب هم که اصلا خوراکشان چای لیوانی ست!

راستی بابایی دلم برای کیت کَت هایی که از تهران برایم می آوردی تنگ شده آن موقع که هفته ای 4 روز می رفتی دانشگاه درس بخوانی بشوی بابای مدیر و سیاسی من! یکبار هم برایم آینه آوردی از همان هایی که درش باز می شد با کیت کَت ها گذاشته بودی توی سامسونتت رمزش چند بود اصلا رمز داشت یا فقط سه تا دایره رویش بود؟! آینه را یادم هست چه کارش کردم دادم به دخترِ پسر دایی تو وقتی مهمانی آمده بودند خانه مان گریه می کرد دادمش به او که دیگر گریه نکند بچه بودم خوب بعدا دلم خیلی برایش تنگ شد خودم گریه کردم نمی دانستم آدم نباید یادگاری بابایش را بدهد به دختر بابای دیگر...
بابای خوبم دیگر مریض نشوی خوب؟ اینجا دختری هست که حالش بد می شود اگر یک روز تو را نبیند یک روز صدایت را نشنود. منتظر نباشد که وقتی در خانه را می زنی بگویی سلام چه خبر و دختر خوب تو همه خبرها را از زمانی که نبودی عناوینش را برایت بگوید... و بعد با هم با مامان نهار بخوریم و سر سفره بحث های سیاسی بکنیم اینقدر که مامان قشنگ عصبانی شود و تو هی نشان بدهی که چقدر حرف های دخترت شبیه تو شده و جقدر پخته تحلیل می کند برایت و من...من چقدر کیف می کنم چقدر قند توی دلم آب می شود وقتی می گویی حق با توست تحلیلت درست است خوب فهمیدی دیگه چه خبر؟! خوشحال می شوم همه بگویند شبیه بابایش شده... من هر روز دلم برای چه خبرهایت تنگ می شود و گرنه دنیای من کجای این منظومه بود و دنیای سیاست کجا؟ دیگر خوب می دانم وقتی خبری ذهنت را درگیر می کند قیافه ات چه شکلی می شود مامان هم خوب می داند. اصلا از وقتی سایت های خبری را هم رصد می کنی حال من و مامان یک جوری شده هردو مان را نگران می کنی. از اولش هم زیادی اهل مطالعه بودی! بماند که یکی از دلایل فرسودگی لپ تاپ من هم همین خبر خواندن های شماست آقای پدر! می دانم تو هیچ وقت این ها را نمی خوانی ولی من می خواهم اعتراف کنم که دختر زرنگی بودم تمام راه هایی که می شد به تو نزدیکتر باشم را پیدا کردم و نمی دانی چقدر همیشه پُز تو را داده ام خدا مرا ببخشد آخر خیلی کیف دارد اصلا تقصیر خودت است که بابای پُزدادنی شدی! اصلا هم بد نیست خودم بارها دیده ام تو هم از من تعریف می کنی جلوی دیگران وقتی از پژوهش هایم از مسابقات و روبات ها تعریف می کنی. این ها همه اش پُز است خودت هم پُزِ دخترت را می دهی! به بابایم رفته ام دخترهایِ پُز دار مالِ باباهای پُز دار !!!
راستی بابا می دانی همین دختر زرنگ تو بعضی وقت ها چقدر خنگ بازی در می آورد؟ وقتی تو با ماشین مرا نمی رسانی مسیرها را چقدر اشتباهی می رود با اتوبوس و مترو و تو همیشه نگرانی و حق هم داری! یادت هست یک روز صبح وقتی می خواستی با موتور بروی سر کار ترک موتورت نشسته بودم که مرا هم تا ایستگاه سرویس دانشگاه ببری آن وقت سر کوچه روی یخ ها سُر خوردیم و افتادیم روی زمین و تو پایت را ستون کرده بودی و لی لی می کردی که موتور کاملا نیفتد روی من؟ خیلی ترسیده بودم ولی هیچی مان نشد تو نذاشتی ولی من فهمیدم که تو هم ترسیده بودی...و حالا موتورت چند سالی ست گوشه پارکینگ خاک می خورد اما دلت نمی آید بفروشی... حالا بگو ببینم تو که کاملا باور کرده ای من هیچ جا را بدون تو پیدا نمی کنم آن وقت ماشینت را نمی دهی به من و بعد به مامان می گویی می ترسم برای خودشان برای جانشان... انکار نمی دانی چند سالم شده حواست نبود من که همیشه کوچک نمی مانم... بابای خوب و خوشگل و قد بلند و آرام و صبور و گاهی بی تفاوت من دوستت دارم. دوستت دارم بابای قصه های پُز دارِ من!
پی نوشت: ما از بچگی نام کوچک بابا و مامان را دنبال این دو کلمه می آوریم بابای من در واقع بابا عباس من است نمی دانم چه طوری ولی عادت شده است بچه که بودم گمان می کنم پنج یا شش سالم بود همسایه ای داشتیم که با بچه هایشان هم سن و سال بودیم نام آقای همسایه مان همنام پدر من بود زمان زیادی با بچه هایشان بازی می کردیم اصلا همه سرگرمی مان توی روزهایی که بابا تهران بود همین بود. وقتی با دختر همسایه مان بازی می کردیم و گهگاه پُز باباهایمان را می دادیم گمان می کردم اسم همه باباها عباس است انگار برایم جا افتاده باشد هر کداممان یک اسم داریم اما اسم همه باباها عباس است.(بابا عباس می بینی دخترت هنوز هم خنگ بازی های کودکی اش یادش است... )