کمی شبیهِ بنفشه کمی شبیهِ بهار ... تو از قبیله باران، گذر نما و ببار ...
انتظار قشنگی بود ... سایه روشن درخت ها، فواره های باز، حوض های آبی، باغچه های پر از گل های بهاری و نسیم ملایمی که یک روز فروردین را مدام یادآوری می کند ... می دانستم از زیرگذر مترو می آیی ! بین ما خیابان بود و باغچه های پر از بنفشه های ساده و زیبا ... حواسم به تو بود ... خیالی سیال که دلم نمی خواست هیچ چیز و هیچ کس حتی برای لحظه ای مرا از تو را جدا کند ... تصور کردم تا چند لحظه دیگر آرام آرام، یکی یکی پله های ایستگاه مترو را بالا می آیی و چشمهایت برق می زند و همان لبخند همیشگی روی لبهایت مرا بیشتر از همیشه هیجان زده می کند آن وقت من هم برایت دست تکان می دهم و مسیر عبورمان تا رسیدن به هم یکی می شود ... اما نمی دانم چه شد یک لحظه خیال تو با بنفشه ها یکی شد نتوانستم چشم از بنفشه ها بر دارم در تصورم در گل فروشی ها بنفشه هم می فروختند ! توی دستم یک سبد پر از بنفشه بود و این طرف خیابان به انتظار تو ایستاده بودم ... حضورت را حس کردم سرم را بالا گرفتم روبه رویم آشنایی نبود ! پس چرا نبودی؟! سرم را که برگرداندم دیدمت که با چشمهایت دنبالم می کنی و مثل همیشه آرامشت دریای درون مرا متلاطم تر می کند و من نمی دانم رمز خواستن تو چیست وقتی انگار لحظه های نبودنت را ساعت زده ام و همه حرف هایم از آغاز جدایی مان برای تو جمع می شود ... مرا ببخش، بنفشه ها دیدن لحظه آمدنت را از چشم هایم دزدیدند ... هنوز هم دلم می خواهد سبدی پر از بنفشه برایت جمع کنم اما چطور گلِ اهلیم را با آن ساقه تُرد و نحیف بچینم ... حیفم می آید ... چیزی از ذهنم عبور می کند فکر ساده نسبتی با بنفشه ها وقتی که من تو را همانند تمام بنفشه های ساده بهار د و س ت م ی د ار م ...
