آرزو مکن که خدا را جز در همـه جـا بیابی ... (با صدای بلند بخوان! )
هر آفریده ای نشانه ی اوست اما او را نشان نمی دهد.
همین که آفریده ای نگاهمان را به خویش معطوف کند، ما را از راه آفریدگار باز می دارد.
ناتانائیل همچنان که می گـذری،به همه چیز نگاه کن و در هیچ جا درنـگــ نکن.
به خود بگو تنها خــداسـت که گـذرا نیست...
ناتانائیل من زندگی درد آلود را از دل آسودگی دوست تر میدارم!
ناتانائیل من شـوق را به تو خواهم آموخت.
اعمـالِ ما وابسته به مـاست همچنان که روشنایی به فسفر. راست است که ما را میسـوزاند اما برایمان شکوه و درخشش به ارمغان می آورد و اگر جـانِ ما ارزشی داشته باشد برای این است که سخت تر از دیگران سوخته است.
برای من خواندنِ اینکه شن های ساحل نـرم است کافی نیست!
می خواهم پاهای برهنه ام آن را حـس کند،
معرفتی که که قبل آن احساسی نباشد برایم بیهوده است!
در شگفتم ناتانائیل!تو خــدا را در خود داری و از آن بی خبری!
او را ندیده ای چون او را پیش خود به گونه ای دیگر مجسم می کردی.
ناتانائیل!تنها خداست که نمی توان در انـتـظارش بود.
در انـتــظارِ خدا بودن، ناتانائیل یعنی باور نداشتن اینکه او هم اکنون حضــور دارد.
ناتانائیل! زیبا ترین سرورهای شاعرانه، آنهاست که از درک هزار و یک دلـیـلِ خـداونـد به آدمی دست میدهد.
ناتانائیل بدبختی هر کسی از آن است که همیشه اوست که می نگرد و آنچه را که می نگرد از آن خــود می داند.
اهمیت هرچیز نه به خاطر ما که به خاطر خود اوست..
ای کاش نگاه تو همان باشد که به آن می نگری.
ای کاش عظمت در نگاهِ تو باشد نـه در آن چیزی که به آن مینگری!
ناتانائیل!در کنار آن چه شبیه توست نمان! هرگز نمــان،ناتانائیل.
همین که پیرامونت رنگ تــو را به خود گرفت، یا تو به رنگ آن شدی،
دیگر سودی برایت نخواهد داشت، باید آن را ترک بگویی.
از هیچ چیز جز درسی که برایت به ارمغان می آورد برمگیــر!
ناتانائیل!
می توان به زیبایی به خواب رفت و به زیبایی از خواب برخواست، اما خواب های
شگفت در کار نیست، و من رویــا را تنها زمانی دوست دارم که حـقیقت آن را
بپذیرم، زیرا زیبا ترین خوابها هم با لحظه ی بیداری برابری نمی کند.
هرگز چیزی زیبا و ملایم در این دنیا ندیده ام مگر آنکه بی درنگ دلم خواسته باشد، که محبتـم در برش گیرد. ای زیبایی عشق آمیز زمین، شکفتگی پهنه ات معجـزه آساست..
ناتانائیل!خوشبختی ات را با خـدا نسنج!
هـرگــز نسنـج ناتانائیل..

پی نوشت : جدا خیلی زیباست ... زمان مدرسه دلم می خواست روخونی این درس تو کلاس به من بیفته ولی یادم نیست دلخواهم به وقوع پیوست یا نه! هنوز هم دوست می دارم اثر آندره ژید رو با صدای بلند بخونم حس خوبی ست ... ناتانائیل! آرزو مکن ... خدایی اون موقع هم همین اسمش سخت بود خوب که تو اوجِ حس می رفتی یه هو تُپُق می زدی دوباره از اول :) چیزی که یادم می یاد اینه که وقتی شیفت مدرسه ظهرها بود خیلی کیف می داد اگه فارسی داشتیم جلو جلو متن ها و مخصوصا شعرها رو می خوندم اونم کتاب به دست تو خونه راهپیمایی می کردم و با با صدای بلتد می خوندم هرجا اشتباه می کردم دوباره از اول! مثل بازی بود دیگه ... مامانم هم خیالشون راحت بود بچه سرش گرمِ درس و مَخشه، چقدر من مایه افتخار بودم واقعا :)